Friday, January 16, 2009

دی1386

فریبا

سلام.وای وای من دیشب به مامانم گفتم که فردا نمیرم مدرسه چون هم حالم خوب نبود.هم اینکه ساعت 10:30 تعطیل میشدیم.گفت من که دیگه زنگ نمیزنم مدرسه.خود دانی.منم صبح با چشم گریون((خدا من و به خاطر این دروغم ببخشه))بعدش ک هرفتم.دیدم کلی غایب داریم.10-12 نفر.خلااصه زنگ اول که جغرافیی داشتیم معلمه یه ذره اومد سوال بده که معلمه علوم چون بچه هاش خیلی کم بودن گفت بیاین بریم فیلم ببینیم.حالا رفتیم پایین.این تلویزیونه جدیده.معلما نمیتونن باهاش کار کنن.اخرش دست از پا دراز تر برگشتیم.خلاصه زنگ بعدم که ریاضی دشاتیم و هیچی.مثلا نشستیم عربی کار کردن.من که فقط داشتم ادرس سایت واسه هانی مینوشتم و از هیئت ها چرت و پرت میگفتیم.زنگ بعدم که علوم بود و منم کتاب علومم از سه شنبه که حالم بد شد دست پانی بود که سوالارو واسم بنویشه که بعدش من نرفتم و امروزم که اون نیومد.نشستیم فکر کنید هارو حل کنیم که من ننوشت هبودم.مجبور شدم از روی دفتر هانی تند تن دبنویسم و جواب بدم...خلاصه با اینکه الکی الکی بودو بهتر بود نمیرفتم(اما خودمونیم خوش گذشت)هه هه هه..فعلا بای

+ نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386 12:30 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

سلام.من دیشب و امروز ظهر عکس از مراسم ها گرفتم.اما چون جاهایی که دیشب بودم شلوغ بود و جمعیت یه جا جمع شده بودن.من نمیتونستم زاویه دیدمو عوض کنم.و برای اینکه چیزی معلوم بشه دستام بالاس(و الا یه وقت فکــــــــــر نکنین قد من اونقده)و اینکه عکسا با گوشیمه و واسه اینکه مثلا واضح بیفته زووم کردم.واسه همین اینجوری شدن.اما به هر حال یادگاریه دیگه.امروزم که نسبت به سال های قبل خیلی خلوت تر بود...منم با نگین بودم.و از بس سوز سرما زیاد بود.حسابی سرم درد گرفت و پوست دستم یه تیکه خشک شد...اینک عکس ها...



Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com



Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com



Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com


Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com



+ نوشته شده در شنبه 29 دی1386 1:28 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

سلام این ماه که ماه محرمه و اکثرا توی هیئت ها هستند.ما هم میریم.البته بیشتر میریم نگاه میکنیم....چون دختریم نمیزارن زنجیر بزنیم.البته من شخصه به طبل علاقه ی بیشتری دارم.خلاصه دیشب که رفتیم هیئت اون یکی محله.چون محله ما هیئت ندارن)چه بچه های خوبی(اما اکثرشون میرن همون جایی که من رفتم.خلاصه به فاصله ی دو تا کوچه دو تا هیئت خیلی باهال هست و همه اشنا.مراسمون جالب بود.جلو چادر خودشون وایسادن و زنجیر میزدن.بعدم از بالا و وسط گل gol میریختن روی سر خودشن.که نفهمیدم منظورشون چی بود.اما همون گلبارانه جالب بود.کل اسفالت گل شده بود.بعدشم که موقع شام و سینه زنی در داخل چادر بود و مسلما من نمیتونستم برم شنیدم به طرز افتضاحی خود زنی میکردن و همه غش میکردن میاوردنشون بیرون و سر و صورتا خونی...که اشتهای خیلیا کور میشه.خلاصه اینم بگم فقط یه عدشون اینجوری بودنا.یه وقت فکر نکنین بچه های بدی داریم..منم عکس ندارم.فیلم دارم.اما برای فردا عکس میگیرم . توی وبلاگ میزارم...فعلا بای بای





+ نوشته شده در جمعه 28 دی1386 7:18 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش

فریبا

سلام.امروز من مدرسه نرفتم.چون حالم بد بود.اما مسئله ی مهمی که میخوام امروز مطرح کنم در رابطه با ستایشه.که شاید باعث شه ستایش تا مدت ها و شاید هرگز به این وبلاگ و جمع ما برنگرده.ستایش دوست خوبی برای من و خیلیا بود.همین طور وبلاگ نویس خوبی.دوست خوبی که واقعا دوسش داشتم و امیدوارم خدا یه فرصت دیگه بهمون بده تا بازم بتونم علاقمو بهش ثابت کنم.تو این مدتی که باهاش بودم فهمیدم دوست خوب یعنی اون.الانم که این انفاق افتاده نمیدونم چه جوری باید دوریشو تحمل کنم.از همتون میخوام براش دعا کنین....و اگر تحمل خبر بدی رو که میخوام در مورد اون فرشته بدم رو دارین به ادامه ی مطلب برین.اما قبل از هرچیز دستاتونو بالا بگیرین و براش از ته دلتون دعا کنین تا دوباره پیش ما برگرده و این وبلاگ که خاطرات دو هم کلاسی بو.خاطرات دو هم کلاسی بمونه...ستایش عزیزم برگرد...



Image hosted by allyoucanupload.com

ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 دی1386 5:58 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

سلام.خوبین؟من پریروز که از مدرسه اومدم حالم زیاد خوب نبود.واسه همین نه کلاس رفتم.نه دیروز مدرسه رفتم.اما امروز رفتم مدرسه کلاسممم رفتم.مدرسه که زنگ اول رفتم دیدم به به تمرین هارو میگن باید بنویسین.شروع کردم نوشتن دیدم میگن نه ننویس شعر و باید حفظ میکردی.خلاصه اونم سریع حفظ کردم و عالی خوندم.املا هم بیست شدم.زنگ بعدم که ریاضی داشتیم و چون دیروز غایب بودم درس معادله ی کسری رو خوب بلد نشده بودم همش حواسم به تخته بود که خانوم گفت چرا من و با نفریت نگاه میکنی.که گفتم نه والله.معلمه هم تعریف کرد دخترش دوست داره گوسفند باشه که مدرسه نره.بعدشم که علوم داشتیم و اولای زنگ بود که حالم بد شد.این قدر لرزیدم و گریه کردم که داشت جونم از تنم میرفت.اخرش بردنم پایین که زنگ بزنن مامانم اینا بیان دنبالم.حالا هیچ کی نبود.خلاصه دیگه با گریه و اه و ناله موندم تو دفتر و نبات داغ خوردم و خوابیدم.یه ذره بهتر شدم.گویا عصبی بود.اما اومدم خونه دیدم به همه که هستن....کلاسم که دیگه مثل همیشه یه مشت چرت و پرت گفتیم.سی دیه منم نبود.واسه لیسنینگ به معلمه گفتم سیدیم نیس.(با خنده)گفت اما باید داشته باشی.گفتم باااااااشه.یه بارمکه عینه خلا با خودکارم تق تق میکردم که گفت:هییییییی فریبا ستاپ پلیز.....منم گفتم هه هه اوگیییییییییی.....تا راه خونه هم که قندیل شدم و این قدر مراقب خود مبودم که لیز نخورم...اخه لیزه لیز بود...

+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386 9:33 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

ستایش

سلااااام. خوبید؟

بله بالاخره تعطیلات طولانی مدارس هم تموم شد. امروز خیلی قاطی پاتی بود. ماکه قرار بود امروز زنگ اول انشا داشته باشیم دو زنگ و علوم داشتیم. ورقه های علوم و داد. ۵/۱۸ شده بودم. دوست داشتم بیشتر میشدم اما خوب همین قدر تلاش کرده بودم. زنگ اخر هم دینی داشتیم و کلی خندیدیم. بهمون ورقه داده بودن که از فردا به ربع زود تر تعطیل میشیم ولی تینا ورقه ی منو تیکه تیکه میکرد با خودکار فوت میکرد تو گوش و دماغ بچه ها ... اخرش دیگه به فرناز خیلی گیر داده بود فرناز هم دست خودش نبود یهو کاغذ و پرت کرد رفت از جلو میز خانوم کلانتری رد شد. من که به زور جلو خندمو گرفته بودم. تینا که اصلا بی خیال خانوم کلانتری داشت میخندید. یهو برگشت گفت این هم از ادب و معرفت کلاسمون بعد از تعطیلات.(از این حرفا زیاد میزنه.) بیچاره فرناز که خودش هنوز تو شوک بود گفت خانوم من نبودم . خیلی هم با اطمینان میگفت. دیگه انقدر به من و فرناز به طور فجیه زل زد که دیگه کم کم داشتم به خودم شک میکردم. روز خوبی بود چون بعد از یکی دو هفته همدیگرو میدیدیم حال داد.فردا هم خانوم کلانتری امتحان قرائت عربی بگیره. هیچی هم نخوندم. البته من کی خوندم که این دفعه ی دومم باشه؟

+ نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386 5:35 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

سلام.امروز بالاخره رفتیم مدرسه.صبح که هوا تاریک بود.این قدر لباس پوشیدم که از هیچ دری رد نمیشدم و به خیال خودم این قدر مدرسه گرم هست که مجبور شم نصفشو در ارم.اخه من کلا کم لباس میپوشم.این قدم کوچه خلوت بود و هیچ اثار حیاتی درش نبود که گفتم شاید الان اعلام کردن تعطیله.که دیدم یه نفر رد شد و فهمیدم نخیر...خلاصه کل حیاط برف بود.رفتیم بالا و کلی با بچه ها سلام تعارف.همه هم از تعطیلات استفاده کرده بودن به خودشون رسیده بودن(اصلا هم ضایع نبود که)بعدش که دیگه این قدر قندیل بستیم که از در کلاس اونور تر نرفیم تا اخر ساعت مدرسه.از فرداهم قراره ساعت 12:15 تعطیل بشیم که زود تر از این بچه های مدرسه پسرونه برسیم خونه.زنگ اول جغرافی درس داد.زنگ دومم که ریاضی بود شدم 20البته ریاضیه اولش با غلط هایی مثل اینکه ای رو جی دیده بودم و 216 تقسیم بر 2 رو نوشته بودم18.نمرم نوزده شده بود که چون میان ترم 20 بودم و اینکه بالای 19رو 20 میداد.منم شدم 20 .زنگ سومم که علوم داشتیم شدم 19:25...با این دو تا و تاریخ که 18/5 شده بودم.فعلا فکر کنم تجدیدی نداشته باشم....فعلا بای بای

+ نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386 2:33 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

سلام.سلام.این مدت که تعطیل بودیم همش خونه بودم.تلویزیون..کامپیوتر..خواب...تلفن.هم برنامه ی کاری من بود.خوش گذشت اما امتحانامون کلی عقب افتاد.منم این مدت لای کتابم باز نکردم.یعنی هیچی نخوندم.فکرم کنم از یکشنبه کلسا زبانمم شروع بشه.دیگه واویلا اصلا نیمشه درس خوند.
خوب دیگه خبر خاصی نبود.مواظب خودتون باشین.بای بای

+ نوشته شده در جمعه 21 دی1386 11:48 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

ستایش

سلااااااااااااااام. خوبید؟

چه حالی میده این تعطیلات. من که تو این چند روز لای کتابام هم باز نکردم. تا ظهر هم خونه ی مامانیم اینا تلپ بودیم. اونم تازه وقتی فهمیدیم فردا هم تعطیله کلی پشیمون شدیم که چرا اومدیم.؟ من که فردا میرم هر کی میخواد بیاد هر کی نمیخواد نیاد. برف هم که دوباره اومد و تعطیل شدیم. ولی چه فایده؟ هیشکی اینجا نیست که بریم برف بازی. خیلی سخته. همه میرن بیرون برف بازی من باید بشینم تو خونه. تازه الان کسی اونقدر ها نمیره بیرون چون سرده. اون روزای اول که همه بیرون بودن دیگه خیلی بد بود. تازه بیرون هم که میگم اه برف. همه بهم میخندن میگن برف ندیده تا حالا .

فعلا...

+ نوشته شده در سه شنبه 18 دی1386 6:49 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

ستایش

سلاااام.خوبید؟

به به امروز هم که تعطیل بود و حالشو بردیم. صبح پاشدم اجتماعی بخونم (مثلا) تلویزیون هم روشن کردم زل زدم به صورت مجریه. دیدم یه چیزی داره اون زیر میره. بعد که کلمه ی تعطیل است و دیدم حالا زل زدم به زیر نویس. همین تا دیدم نوشته تعطیلیم گفتم اجتماعی سیخی چند؟ پاشدم رفتم خوابیدم. خیلی کیف داد. حالا قابل توجه که اینجا ۱ میلیمتر هم به برف های دیروز و پریروز اضافه نشده. مثلا باید اینجا بیشتر از جاهای دیگه برف بشینه. تا الان هم خواب بودم. دیروز هم امتحان علومو خوب دادم. اسون بود. ولی یه مسئله رو اشتباه نوشتم. فکر کنم کم کم ۱۸ رو بشم. فردا هم که زبان داریم و امروز دربست الاف. (حالا خوبه گند بزنم.)دیروز رفتم اسممو واسه مشهد نوشتم .

فعلا...

+ نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386 11:42 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

ستایش

سلاااااااااااااااام.خوبید؟ دیروز عجب امتحانی دادیم. خانوم روستایی همون که کلاسش خیلی خشکه و... اینا اومده بود سرمون. خیلی باحال دیکته میگفت. مثلا کلمه ای که تشدید نداشت و میگفت بچه ها ببینید اما رو اینجوری تلفظ میکنم. دقت کنید. خیلی حال داد. یعنی اگه کسی دیکته ش خیلی هم ضعیف بود راحت میتونست ۱۸ رو بگیره. امروز هم که تعطیلیمو حالشو میبریم. دیروز هم خیلی دلم میخواست برم برف بازی. هرچی هم واسه همسایه مون sms میزنم مگه میره... . دیگه اخرش هم بی خیال شدم. شنبه هم که علوم داریم و با اون مسئله هاش موندم چی کار کنم؟ حالا مسئله ها به کنار. اصلا چون امروز تعطیل بودیم شنبه عربی داریم یا علوم؟ دیشب هم هرجوری بود قواعد عربی رو یاد گرفتم. خوبه حالا مثل ادم درس نمیده کتاب کمک درسیه توش قواعد و داره. و الا خدا میدونست عربی من چند میشد؟ دوشنبه هم انقدر داد زدم و جیغ کشیدم دیگه اصلا دو سه روزیه صدام در نمیاد.

فعلا...

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386 10:18 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

سلام.امروز روز خیلی خوبی بود.دیرو که امتحان تاریخم و خوب دادم.و با یه سردرد و کلی الافی بالاخره رفتم خونه.امروزم که دیکته داشتیم فقط صبح یه ذره خوندم و خوب هم دادم.بعد از امتحان دیدم هوا دقیقا همون چیزیه که من عاشقشم.واسه همین گفتم چرا وایسم 2 ساعت تا سرویس بیاد خودم پیاده میرم.(البته بگم مدرسه تا خونه ی ما میشه گفت خیلی راهه_پیاده البته_)خلاصه با پانته ا و هانیه راه افتادیم.کوچه ی اونا رو رد کردیم و واسه اینکه اونا دو نفر بودن میتونستن با هم برگردن تا یه ذره بیشتر با من اومدن.توی راه خیلی خوش گذشت .اولین بارم بود از مدرسه تا خونه پیاده میرفتم.منم به خاطر بوتام لیز نمیخوردم و اون دو تا هی لیز میخوردن.ما میترکیدیم از خنده.چند بارم که مورد حمله ی چهار تا بچه ی کوچولو قرار گرفتیم که با برف بیچارمون کردن.توی راهم واسه اینکه بیکار نباشیم یه چیپس خریدیم خوردیم.خلاصه خیلی زود تر از وقتی که بخوام با سرویس برم رسیدم خونه.امروز برام یه روز خیلی خوب و خاطره انگیر بود.امیدوارم توی این هوای برفی و قشنگ به همه خوش بگذره.راتی فردا هم عربی داریم...(اوه اوه)فردا که بیام گریونم..(هه هه )

Image hosted by allyoucanupload.com

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386 12:21 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

ستایش

سلااااااااااااااااام.خوبید؟

دیروز انقدر خوابم میومد حال نوشتن نداشتم. دوشنبه که عروسیه خالم بود خیلی خوش گذشت. چون خیلی وقت بود یه عروسی که خودی باشه نداشتیم. خلاصه خیلی خوب بود. دیروز امتحان تاریخ داشتیم. اگه میتونستم بخونم حتما بی برو برگرد بیسترو میگرفتم. دوشنبه ساعت ۱ خوابیدم یه ساعت ۴ صبح پاشم درس بخونم. ساعت ۴ ساعت زنگ زد. دیدم اصلا نمیتونم چشامو باز کنم. ساعت ۵ پاشدم دیدم بهتر از قبله ولی بازم خوابم میاد. دوباره ساعت ۶ پاشدم دیدم میتونم بیدار بمونم ولی باز تنبلی کردم و خوابیدم. ولی دیگه ساعت ۷ پاشدم.( خیلی زحمت کشیدم...) امروز هم املا داریم. هیچی هم نخوندم. یه ربع دیگه هم باید برم. صبح که پاشدم دیدم داره برف میاد بابام گفت بدو بزن شبکه ۶ ببین تعطیلید یا نه؟ من خنگ هم رفتم. اخه بابا ما که میریم امتحان میدیم برمیگردیم دیگه واسه چی تعطیلمون کنن؟

فعلا...

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386 9:10 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

aaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaahhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhh az daste in BLOGFA
سلام.یه بار کلی نوشتم که دیدم به همش پرید.اعصابم متلاشی شد.امروز قران داشتیم.اول: بدبختیه من سر جلسه که سر کلاس سه ردیفه نیمکته .ردیف وسط دو نفری و ردیف های کناری تک میشینن و جلوی هر ردیف یه صنلدی تکی که م نبیزارم و روی وسطی میشینم.این به کنار.دوم: دو عدد دختر خنگ کنارمن که قبل از امتحان هی میگن برسون.او نیکیم یه کلمه میپرسه واسه 10 درس بعد ببینه بلدم یا نه و اعصابمو داغون کنه.(اینم از مخشون)سوم:سر جلسه که توی یه کلمه مونده بودم(یعنی شک داشتم)نگاه کردم به نسرین دیدم داره نگام میکنه یه خنده ی مهربون تحویل داد.منم از این خنده های دلسوزانه زدم رومو برگردوندم.(دیدم بچه حق داره خوب)رومو میکنم به اون یکی میبینم اونم قشنگ داره من و میبینه.میگم به به اینا که زل میزنن به من کی امتحان میدن؟خلاصه اونم مثل قبلی تکرار میشه و من چاره ای ندارم جز اینکه نه چپ نه راست دو دستی بکوبم توی سر خودم.چهارم:با کلمه ی وجیها مشکل داشتم که هر جا تونست هبود اومده بود(حقمه میخواستم مشکل نداشته باشم)پنجم:سرویش مروز با دو شاعت تاخیرم نیومد منم اخر با این مینی بوسیا رفتم.ششم:هنگ بلاگفا حین اپ کردن
پ ن : من خیلی خوش شانسم تراخدا چشمم نزنینا
پ ن 2 : حالا دوس دارین بزنین..خوش حال میشیم..!
پ ن 3 : من دردمو به کی بگم؟؟
پ ن 4 : ستایشم که توی عروسیه و نیناینای..خوش بگذره بهش..

+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386 8:17 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

سلام.امروز که ریاضی داشتیم.به سرویسه زنگ زدم میگه من وظیفم نیس بیام دنبالت.میخواستی صبح با بچه های اول و دوم بیای!!!منم عصبی شدم وقتی رسیدم دیدم هیچ کی توی حیاط نیس.یه لحظه وا رفتم.میخواستم بزنم زیر گریه.که دیدم یکی واسم دس تکون داد که بدوووووو.منم دوییم و عطیه رو دیدم گفت بدو شروع شد.نمیدونید چه جوری دو طبقه رفتم بالا.صدف و دیدم گفتم کلاسمون کجاس.؟با بیخیالی گفت نمیدنم.اومدم بالا پانته ارو دیدم کشوندم برد کلاس.حالا دنبال ستایش بودم.که دیگه امتحان شروع شد.خوب دادم.فقط جذر حل کردمنم خنده دار بود.20 بار یه عدد و ضرب در خودش کردم تا روش جذر حل کردن یادم اومد.(اخر از دست جذر دق میکنم)بعد امتحانم. که سراغ ستایش و گرفتم.بچه ها گفتن رفت.که مریم اومد گفت ستایش کو کتابش دسته منه.تو بهش بده.منم گفتم باشه میرم دم خونشون.که یادم افتاد مدرسمو. نمیشه از مدرسه بیام بیرون.گفتم شمارشو میدم بهت زنگ بزن بهش براش ببری.چون من برام دردسر میشه از مدرسه بیام بیرون و دوباره بیام توی مدرسه که با سرویس بیام.خلاصه اویزون همه میشدم که مسریتون به خونه ستیاش اینا میخوره؟کسی رو میشناسی بتونه بده بهش...اخرشم مریم گفت دادم ناظممون که بده بهش.یه ذره خیالم راحت شد.از ساعت 11:30 تا 12:35 دقیقه با پانته ا اینا بویدم.اخه سرویسه نیومد.وقتیم که اومد طلبکاره میگه من دارم بهتون لطف میکنم اصلا فردا نمیام دنبالتون.منم باهاش دعوام شد که گفت ترو پیاده میکنم با مینی بوس برو.خلاصه نمیدونید چه خبر بود.اخرشم که دوباره شروع کرد حرف زدنت هی من گفتم مینا چه طور دادی؟؟؟که دیگه هیچی نگفت...((حرصه ادمو در میاره.من حسرت به دلم موند از این سرویس سال اخری دق نکنم که اینم از این))

+ نوشته شده در یکشنبه 9 دی1386 1:57 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

ستایش

سلااااااااااااااااااااااااااااام. خوبید؟

امروز امتحان ریاضی داشتیم. اسون بود. فقط خدا کنه بی دقتی نکرده باشم. امروز اصلا فریبا رو ندیدم. مثل اینکه سرویس نرفته بوده دنبالشون. مریم و مینا هم با ماشین بابای مریم اومده بودن. پانته ا هم سراغ فریبا رو از من گرفت. من هم که چون کتاب قرانمو گم کردم فردا هم امتحان داریم اصلا حواسم به هیچی نبود جز کتاب قران. حالا باید برم زنگ بزنم بهش. متین هم دیروز رفت دکتر ابله مرغون گرفته. من هم که تا دو سه روز دیگه دون دون میشم. امروز اصلا هانیه اینا عین خیالشون هم نبود که نه من هستم و نه فریبا. کار خودشونو میکردن. عطیه هم که دیگه خیلی عوض شده. سحر هم ندیدمش.

فعلا...

+ نوشته شده در یکشنبه 9 دی1386 11:54 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

ستایش

مباااااااااااااااااااااااارک مبااااااااااااااااااااارک عیدتون مبارک.

بازم مبااااااااااااااااارک مبااااااااااااااااارک عروسیه خاله ی منم مبارک. البته پیشاپیش. اصلش دوشنبه ست.

ولی دو مشکل بزرگ سرراهمونه: ۱- متین ابله مرغون گرفته که من هم تا حالا نگرفتم. ( البته تا فردا که بره دکتر حدسمون اینه که ابله مرغونه. و اختلاف نظر هم زیاده.) ۲- روز سه شنبه امتحان تاریخ داریم که مطمئنم از همین حالا گند میزنم. فردا هم امتحان ریاضی داریم که تا الان هیچی نخوندم. خوب وقت نداشتم.

خوب دیگه برم ریاضی کار کنم.

+ نوشته شده در شنبه 8 دی1386 9:44 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

سلام.به به به دو روز تعطیلی با امتحان بعدش که درسته کوفتمون خواهد کرد.امروز هوا بسی بسیاااااار زیبا و خوشمزه بود.امتحان ادبیات(شفاهی 7)کتبی(12)تحقیق(2)میشم 21 که واسم میزاره 20.ناظمومن به دستم گیر داد و گفت پاکش کنم و درسامو بخونم و من بچه زرنگی بوده ام و باید زرنگ بمااااانم.که این از امتحان اولیم.امروزم توی راهرو بهم گفت فریبااااااا ریاضی بیستا...گفتم بله خانوم.تازه زنگ دوم اومد بهمون عیدی داد و از این حرف گریه دارا زد.خدایا کمکن کن.امروز امتحان هنر چه کشیدم من.اون از پرورشی.اخه راستی من کارای سر کلاسیم خوبه.فعالم.هم دفتر دارم هم همه چی.اما سر صف و قران و ورزشم فعال نبود که توی کارنامه واسم رد کردن 14.در حالی که میشدم 16.یعنی از کلاسی ده.خلاصه این از این.اینم از هنر که اصلا درست و حسابی نمیکشم.اخه ما از اول سال تا حالا شاید فقط 2-3 جلسه هنر داشتیم.هی یه جوری پیچیده.معلمه هم یهو میگه 3 تا طرح بکشین بیارین.منم نکشیدم.دیروز قرائت قران بود و گفت چون وقت ندارم شماهایی که میان ترم 10 شدین همونو واستون میزارم(یعنی من)امروزم که قرائت عربی بود کلی خوندم.گفت جلسه دیگه میگیرم.و به که امروز هوا بسی بسیار زیبا و خوشمزه بود...بسی بسیااااااااااااااار
اینم برنامه ی امتحانیمون....
روز تاریخ امتحان
یک شنبه ۸۶/۱۰/۹ ریاضی
دوشنبه ۸۶/۱۰/۱۰ قران
سه شنبه ۸۶/۱۰/۱۱ تاریخ
چهارشنبه ۸۶/۱۰/۱۲ املاء
پنج شنبه ۸۶/۱۰/۱۳ عربی
شنبه ۸۶/۱۰/۱۵ علوم تجربی
یک شنبه ۸۶/۱۰/۱۶ علوم اجتماعی
دو شنبه ۸۶/۱۰/۱۷ زبان
سه شنبه ۸۶/۱۰/۱۸ حرفه و فن
چهارشنبه ۸۶/۱۰/۱۹ نگارش
پنج شنبه ۸۶/۱۰/۲۰ جغرافیا
شنبه ۸۶/۱۰/۲۲ دینی

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 دی1386 2:19 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

ستایش

سلاااام.خوبید؟

عجب روز پر کاری بود امروز. صبح که زود پاشدم مثلا درس بخونم که تو خواب یه چیزایی خوندم. امتحان هم بد نبود. از همین الان اب پاکیو رو دست بچه ها ریختم. دیگه میخوام امتحانای ترم اول نمرات خودم باشه. اخه تو تقلب هم شانس ندارم. البته فکر نکنین با گفتن تقلب نمیکنم همه چی تموم شدا... تیکه هایی که میندازن از همه چی بدتره. البته در جواب هم بی نصیبشون نمیکنم. بعدش هم که کلاس ریاضی و بعدش هم کلاس زبان. دیگه همینجوری کلاس تو کلاس شده بود. فقط شانس اوردم فردا امتحان هنر داریم. درضمن ولادت امام هادی (ع) بر تمام شیعیان جهان مبارک.

فعلا...

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386 5:49 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

ستایش

سلاااام.خوبید؟

امروز معلم تاریخ قرار بود بپرسه که بچه ها گفتن نه امتحان شفاهی ادبیات داریم. اونم گفت که هرکی نخونه میندازمش بیرون. من که اصلا این حرفش یادم نبود رفتم دیدم همه دارن خر میزنن. من هم شروع کردم به خوندن. بعد که اومد گفت میخوام درس بدم. بچه ها گفتن مگه نمیپرسید؟ گفت مگه نگفتید امتحان ادبیات داریم؟ من که نخونده بودم ولی بچه ها اعصابشون خورد شد. اخه بدبختی ادبیات هم نخونده بودم. سر زنگ پرورشی نشستم شعر حفظ کنم که دیدم خانوم نوری داره چپ چپ نگا میکنه. یه خنده بدی مثل این کردم و خیلی خونسرد گفتم نخوندم خوب... دیگه چیزی نگفت. اخه بشینم شعر های مذخرف تورو گوش بدم؟ باز خوش به حال فریبا. واسه ما هر جلسه دعای ندبه میخونه بعد از توش سوال در میاره امتحان میگیره. دفترمون هم باید مثل کلاس اولیا تو دفترمون گل و بلبل بکشیم بعد با ذوق و شوق ببریم به خانوم نشون بدیم. من که اصلا دفتری به اسم دفتر پرورشی ندارم. تازه هیچ کاری نکردم بهم داده ۱۷. خوب این که نمره میده دیگه واسه چی خودمو بکشم؟

کلاس ریاضی هم ثبت نام کردم. اخه اصلا هیچی از مختصات و جبر نفهمیدم. خیلی خوب بود. فردا اخرین جلسه ست. از یکشنبه هم امتحانا شروع میشه. فردا هم امتحان ادبیات کتبی داریم. پنجشنبه هم هنر.

فعلا...

+ نوشته شده در سه شنبه 4 دی1386 4:56 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

سلام.امروز زنگ اول زبان داشتیم.قشنگ داشتیم سوال هارو رد و بدل میکردیم.گرچه من زبانم خوبه.فقط داشتم میرسوندم.یه سوالم که یه ذره شک داشتم با کمک دوستانم برطرف شد.زنگ دومم پرورشی داشتیم.معلمه داشت چرت و پرت میگفت.هانیه هم داشت روی دستم واسم قلب میکشید.امتحانه احادیث داشتیم که گروهی بود و ما هم دفتر و باز کرده بودیم و مینوشتیم.تازه یه سوالم غلط داشتیم.اسم گروهم که نوشتیم دختران شب.گیر داده میگه دختران شب یعنی چی؟؟بیاین اسمشو عوض کنین.این اسم بده.ما هم عوض نکردیم..اخرش معلمه گفت شما چرا گوش نمیکنین؟منم گفتم چون حرفاتون جذاب نیست ما کار خودمونو میکنیم.همه باهام موافق بودن.خوده معلمه یه ذره قبول داشت و میگفت شما خودتون جذابش کنین.اخه من کجای یه سخن و جذاب کنم؟؟خلاصه توی کلاس یه اشوبی به پا شد که نگو..منم با خنده معلمه رو نگاه کردم.کم مونده بود بچه ها بزنن هم و بکشن.یکی میگفت باید دینی باشه..یکی میگفت دینی نباشه...اخرشم معلمه به یه نتیجه ی مهم رسید((اینکه اشکال از خووووودته به من کاری نداشته باشین))_با جیغ یه معلمه قد کوتوله تصور کنین_بعدشم که زنگ خورد من و صدا زد گفت دستو ببینم.او یکی و نشونش دادم.گفت نه اون یکی.گفتم واسه چی؟گفت قشنگه میخوام ببینم.نشونش دادم.گفت ااا چه قشنگه اما میدونستی این ا روی پوست تاثیر میزاره و از این حرفا...بعدشم سر کار هنرم که نکشیده بودم بهم گیر داد.اصلا معلوم نیس هنره..پرورشیه...خلاصه دستمم خیلی قشنگ شدش.توی قلبای مشکی با قرمز و اکلیله نقره ای کار کردم.همه کف کرده بودن.زنگ بعدم که حرفه داشتیم و ازمون علمی.یه سری گواش هم ریخته بودن روی زمین که خانوم هر کاری کرد بچه ها بگن کی ریخته.نگفتن.اخرشم واسه همه منفی گذاشت((گویاااا))کار خاصی نکرد.ازمون علمیه هم که با تقلب چند تن از بچه ها و گرفتن برگه از اون شخص و پشت سرش اعتراض برخی بچه ها با دادن برگه های خودشون به خیر گدشت.

+ نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386 9:32 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

سلام.امروز روز خوبی بود.زنگ اول که رفتم کلاس ستایش اینا .کلیم کار داشتم.دیدم ستایش نمیاد و تینا اینا انگار بحثشون شده.به تینا گفتم به ستایش بگو من اومدم نبود.زنگ تفریحم کار دارم نمیتونم بیام.اما اگه شد میام.گفت باشه.گفتم تینا یادت نره ها؟گفت باشه باب.اخه دیشب دیر اومدیم نتونستم یه سری کارامو بکنم.ا.خلاصه زنگ اول اجتماعی پرسید نمره ی کاملو گرفتم.انضباطم که میداد گفت شلوغیا..زنگ دومم که ریاضی بود داشت فیثاغورثو درس میداد._درس نوشتم_خلاصه اینم به خیر گذشت.زنگ بعدم علوم داشتیم جواب امتحانارو داد.شده بودم شش و نیم.البته از هفت(هه هه هه)بعدشم که داشت سوالارو کار میکرد.برگشت گفت بگین اینا اسیدن یا باز.سرکه-اسید)نگو خانوم..ابلیمو.(اسسید)میگم نگو خانوم...جوش شیرین (باز)..باز کننده لوله ی فاضلاب.زاااااارع.خوده دختره یهو کب کرد.کل کلاس ترکید.معلمه خودش داشت بلند بلند میخندید.هی مفگتن زارع معروف شدش...اخر خانوم کلاس و ساکت کرد.اما تا اخر هی یه چیزی میگفتیم میخندیدیم.البته این مهدیه که از عقب نمیزاره راح تباشیم.اینقدر تیکه میندازه که روده به دلمون نمیمونه.پانته ا هم امروز برای فرزانگان ساعت 11 رفت.هانیم که بند کیفش پاره شد.یونولیتم دسش بود.نمیدونس چی جوری بره خونه.خلاصه محتویاته کیفارو عوض کردیم.که بتونه بره.بهش گفتم هانیه کل محتویات کیف ضبط شده دست بزنی حالتو میگیرم....تا دم در اینقدر هم و اذیت کردیم که دل درد گرفتم.خلاصه توی سرویسم که لقمان گفت ستایش میگفته مگه فریبا نیومده.چشام چهار ت اشد..گفتم من که به تینا گفتم..چه قدم تاکید کرد که حتما میگه...(هاهاهاهااااااا)_تیناس دیگه..حواسش پرته..
از همین جاهم به هانیه گلم تسلیت میگم...ایشالله خدا به خودش و خانوادش صبر بده..

+ نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386 8:5 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

ستایش

سلاااام. خوبید؟

امروز همه دینی داشتن که ...

پس باید بگم که ما هم دینی داشتیم.ولی زنگ اخر.معلم ما که کلا شوته.قرار بود از درس های ۶ و ۷ و تطهیرات و غسل امتحان بگیره که گرفت. به هیچ کس نگفته بود برگه ی امتحانی بیارید بعد که اومد گفت اونایی که ندارن من مجبورم ۲ نمره کم کنم. اینش خیلی مهمه. مجبوره... من هم اصلا به حرف های چرط اون گوش نمیکردم سرم و که اوردم بالا دیدم یه ورقه امتحانی رو میزمه. به تینا گفتم این چیه؟ دیدم لقمان تبریزی بچه ی امل کلاس گفت مال منه. برش دار. من هم که هنوز تو شوک بودم گفتم مرسی. سر امتحان هم که میزهای اخر خالی بود گفت یکی که جاش راحت نیست بره ته کلاس. یه نفر از بچه ها رفت. بعد دیدم زل زده بهمن. گفت ستایش واسه ی این که راحت باشی برو عقب. گفتم نه من جام خوبه. گفت من ناراحتم. حالا ما هم با بقیه هماهنگ مرده بودیم که هرکی چه درسایی رو بخونه. من قرار بود درس غسل و بخونم. از غسل هم فقط دو تا سوال اومده بود که فقط اونا رو جواب دادم. بقیه هم با امداد غیبی بچه ها. وقتی داشتن ورقه ها رو جمع میکردن خانوم کلانتری دید دارم با زهره حرف میزنم گفت ستایش باشو ردیف خودتو جمع کن. از اون طرف مائده گفت تو برو بنویس من جمع میکنم. دمش گرم. حداقل یه سوال و درست نوشتم. امروز هانیه خیلی حالش بد بود. مادربزرگش فوت کرده بود. خدا رحمتش کنه.فردا امتحان ریاضی داریم. یه چیزایی بلدم.



+ نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386 7:47 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

سلام.پنج شنبه امتحان علوم داشتیم.سر امتحان که بچه ها پچ پچ میکردن.خانوم میگفت صدای چیه؟؟؟پانی گفت خانوم گربست.ذفعه بعدم دوباره خانوم گفت صدای چیه؟؟؟یکی از بچه ها گفت سگه خانوم.خلاصه سگ و گربمونم کردن(گرچه من که اصلا صدام در نیمومد..اره جونه خودم!!!!)خلاصه.شبه یلدا هم خیلی خوش گذشت.یلدای همتون مبارک دوستای گلم.کلیم تحقیق داریم در رابطه با فارسی و حرفه و علوم......که دارم امروز به حالت فشرده همشو انجام میدم...راستی امروز زنگ اول دینی داشتیم و در مورد تطهیرات بود.حالا فکر کنین اول صبحی توی کلاس بحث ادرار بود...دیگه داشتیم میاوردیم بالا از یه طرفم روده به دلمون نمونده بود...به عنوان مثال: بچه که جیش کرد باید تشکشو پهن کرد توی افتاب همون روز.اگر پهن نکنیم نمیشه.باید دوباره به بچه بگیم جیش کنه.اگه جیش نکرد دیگه خودتون باید زحمتشو بکشین.به خاطر وجود افتاب زیاد و نبودن باد چه بهتر از بچه بخوایم اینکارو توی تابستون انجام بده...خلاصه سعی کردم تمیز تحویل بدم.به هر حال همه دیگه بهم خورد.زنگ بعدم که زبان داشتیم.مثل همیشه الکی گذشت و حالم بد شد و زنگ تفریح موندم توی کلاس(چون حالم بد بود)....زنگ بعدم که تاریخ بود.کلی معلمه خندید(عجیب بود از معلم ما)گرچه بازم از الفاظ توهین امیز استفاده میکرد.اول زنگ گفت بخونین.من نگاش کردم.گفت میگم بخونین.باز نگاش کردم.گفت باشمام.میگم بخون..گفتم من؟گفت بله.خندیدم گفتم چشم.بعد دوباره نگاش کردم که برد من و جلوی جلو نشوند.گفتم خانوم بقیه نمیبیننا.بزار برم عقب.گفت نه میبینن.منم از اول تا اخرش سیخ نشستم زل زدم توی چشاش...چشام عینه عقربه ساعت شده بود..(هی اینور هی اونور)دیگه سرگیجه گرفتم.تا اخر زنگم کچلش کردم که دیگه 2 مین مونده بود گفت برووووووو....

+ نوشته شده در شنبه 1 دی1386 3:3 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

No comments:

Post a Comment