Friday, January 16, 2009

بهمن1386

ستایش

سلاااااام. خوبید؟

اههههههههههههه!!!!!!!!!!!!!!!!

خودمم باورم نمیشه.

۱- قران : ۲۰

۲- دینی : ۲۰

۳- عربی : ۱۹

۴- املاء فارسی : ۲۰

۵- انشاء فارسی : ۱۹

۶- ادبیات : ۲۰

۷- تعلیمات اجتماعی : ۱۹

۸- تاریخ : ۱۷

۹- جغرافیا : ۵/۱۹

۱۰- قرائت زبان : ۲۰

۱۱- املاء زبان : ۲۰

۱۲- ریاضی : ۱۹

۱۳- علوم تجربی : ۱۹

۱۴- حرفه و فن : ۵/۱۹

۱۵- هنر : ۲۰ (با هزار چک و چونه ....)

۱۶- ورزش : ۲۰

۱۷- امادگی دفاعی : معاف...

۱۸- پرورشی : ۱۹

جمع نمرات : ۳۳۰

معدل : ۴۱/۱۹

هانیه : ۶۷/۱۹ تینا : ۳۰/۱۹

فعلا...

+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386 12:43 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

سلام.همگی خوبین؟ولنتاین همتونم مبارک.من و ستایشم ولنتاین خوبی داشتیم و به هم کادو هم دادیم(دلتون بسوزه)فردا کارنامه میدن.تک تک نمراتم و اینجا میزارم.البته ناظممون بهم گفت که بالای 19 شدم.(در حالی که بهم گفت چرا 20 نشدی؟)فردا هم امتحان ریاضی داریم.امروزم یه کنفرانس دینی بود.که قرار بود من و هانی و مهتاب بگیم.که به خاطر بحث خانوم و مهتاب و اینکه گفت دیگه راش نمیده.به جای مهتاب پانی اومد.منم که تقسیم کرده بودم.اشتباهی قسمت هانیرو گفتم پانی هم بخونه.خلاصه یه گندی زدم.که اخرشم مهتاب قسمت خودشو گفت میگم.هانیم که قسمت خودشو خوب نگفت.به جاش پانی رفت.خلاصه زنگ که خورد یه ساعت داشتم از دل پانی در میوردم.زبان و اجتماعی هم داشتیم که زبان و نمره گرفتم.اجتماعی هم از من نپرسید.بازم ولنتون مبارک.همیشه عاشق باشین.بای

+ نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386 5:13 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

ستایش

سلام. خوبید؟

مبارک مبارک ولنتاین مبارک.

ولنتاینتون مبارک . امیدوارم همیشه همه ی روزاتون مثل ولنتاین باشه.

+ نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386 10:38 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

ستایش

سلام.خوبید؟

عجب سالی بود امسال. بدون هیچ مریضی. خیلی سال خوبی بود.

دیروز و امروز مدرسه نرفتم. از این سرماخوردگیایی که تازه اومده و حسابی سخته گرفتم. دیروز رفتم دکتر دارو داد بهم و تازه یادمون رفت گواهی بگیریم. دکتره گفت پنی سیلین زدی دیگه؟ مامانم گفت نه اصلا تا حالا نزده. اگه با انتی بیوتیک خوب میشه همونو بدین. دم مامانم گرم. کلی تو راه کیف کردم که مامان باحالی دارم. بعد اومدیم خونه مامانم میگه تو پنی سیلین نزدی دیگه؟ نگو مامان عزیز یادش رفته یکی دو سال پیش که همینجوری سرماخوردگیم یه خورده سخت بود دکتر بهم داده بود. خلاصه حسابی خورد تو ذوقم.

فعلا...

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386 9:4 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

سلام.دیروز زنگ اول اجتماعی داشتیم و امتحان تاریخ گرفت بعدشم درس اجتماعی داد.زنگ بعدم که ریاضی بود و هیچ کی حال نداشت.این معلمه هم فهمید بیشتر شوخی کرد که ما از درس زده نشیم و واقعا خیلی خوب بود.زنگ بعدم که علوم داشتیم و جواب امتحان و داد شده بودم 5:25 از 7.هیچ کسم که حال نداشت.این معلمه هم شروع کرد درس دادن.حالا همه گیر دادن که خانوم بیخیال شین.اینم ول نمیکنه که.این قدر گفت و سوال داد که حرص همرو در اورد.اه اه.منم که اصلا درس و گوش نکردم.یعنی هیچکی گوش نکرد.بعدشم که کلاس زبان داشتم.باید یه کتاب مزخرف و میخوندیم و گروهی تو کلاس در موردش صحبت میکردیم.منم همش میگفتم کتاب مزخرف بود و همیشه بوده و ...معلمه پرسید کدوم شخصیته کتاب و دوس دارین.منم اونیه گفتم که نقشش از بقیه کمتر بود.بعدشم گفت واسه نویسندش نامه بنویسین منم گفتم من فقط میخوام خفش کنم.بعدشم که دیدم گیر میده گفتم اصلا نویسنده این کتاب مرده.من واسه کی نامه بنویسم؟؟؟خلاصه دق دادم معلمرو.اونم گفت نمیخوایم نامرو واسش بفرستیم که.اما اخرش گفت مثل اینکه از کتاب خوشت نیومد..منم گفتم دقیقا....!روز پر کاری داشتم.از 6 تا 1 که مدرسه بعد دوباره 4 تا 8 هم که بیرون بودم...کلیم خسته بودم...

+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386 11:30 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

ستایش

سلام. خوبید؟

اه اه اه اه اه . گند زدن به روزمون رفت. مثلا گفته بودن امروز خیلی کیف میده و حسابی حالشو میبریم. ولی ما که چیزی جز حالگیری ندیدیم. زنگ اول که انشاهامونو خوندیم و یه موضوع داد نوشتیم. (خلاصه ی اخرین رمان یا کتابی که خوندید.) که کلا همه با هم ۶ نفر بیشتر نمیشدیم. همه رفته بودن سرود و نمایش. من هم امسال یعنی این دفعه برای اولین بار هیچ کاری رو قبول نکردم. خیلی حال داد. زنگ اخر هم که قرار بود کلاس مارو ببرن پایین چون یکی از بچه های مثلا خلاف به اسم شاداب مثل اینکه برنامه های بچه ها روخراب کرده بوده و مامانشو خواستن و ... . خانوم سید حیدر و بقیه هم عصبانی از دست شاداب .... اونوقت مارو نبردن پایین. البته ما زنگ قبلش رفتیم. ولی فقط سرود کلاسمونو اونم با کرم ریختن شاداب و کیفیت پایین اهنگ و اینا دیدیم. نمایش کلاسمون هم که به کنار. من و اشکه هم پایین با ملاقه ای که واسه نمایش کلاسمون بود افتاده بودیم به جون این دومیا. یکیشون که برگشت گفت هرکاری که میکنین شخصیت خونوادگیتون و نشون میده. بابا شخصیت خونوادگی...خیلی حال داد. ولی فقط همین یه تیکه. زنگ دوم هم که راجع به علوم و کی میخواد چی کاره بشه حرف زدیم و بعدش هم رفتم پایین.

امروز همه گوشی اورده بودن. گوشی هانیه ( یکی دیگه) رو گرفتن. ولی واسه بقیه دستشون بود. اخرش هم که مدرسه با بزن بکوب با صدای کم گوشی پریسا و اروم دست زدن که کسی نفهمه تموم شد.

فعلا...

+ نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386 12:49 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

ستایش

سلام. خوبید؟

امروز ورزش داشتیم و مثل همیشه الاف بودیم. یه خورده بسکت باز کردیم و بعدش هم وقتی ۴- ۴ مساوی شدیم که خیلی زحمت کشیدیم( جون خودمون) خودم بازیو تمومش کردم. چون تو اتاق ورزش بودیم و کاپشنامون هم تو کلاس بود و تنبلی کردیم و نرفتیم بالا از سرما یخ زدیم ولی خیلی حال داد. دیگه اخرش چون برف هم میومد شده بودیم مثل این گدا هایی که تو سرما میرن گدایی. چون همه دوییده بودیم من و سپیده که سرگروهیم یا به طور واضح **حمال** تشریف داریم میدوییدیم دنبال توپا که جمعشون کنیم. زنگ دوم هم به گفته ی بعضی ها برادر زاده ی خانوم روستایی که ۱۷ سالش هم بوده فوت کرده براش یه نوشته رو تخته نوشتیم که بعدا به شدت ضایع شدیم و فهمیدیم خواهر زاده شون میشده. دیگه بعدش هم که فهمیدن پسر بوده همه به این نتیجه رسیدن که یکی دیگه از دخترا به جمع ترشیده ها اضافه شد. تازه واسه فردا هم کلاسو تزیین کرده بودیم و دیگه حسابی ضایع شدیم. من هم از همینجا بهشون تسلیت میگم. زنگ اخر هم ریاضی داشتیم و تمرین حل کرد و من هیچی از دوران نفهمیدم. کار من برعکسه. درس اسونی رو که همه یاد گرفتن و بلد نیستم ولی درسی رو که تقریبا کسی بلد نیست یه چیزایی حالیمه. راستی امتحان زبان کلاسمم شدم ۱۷. میدونم واسه شما هم باور نکردنیه. خودم هم دچار توهم شده بودم که بعد از ۵ دقیقه و کامل چک کردن ورقه فهمیدم نمره ی خودمه.

فعلا...

+ نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386 6:4 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

هم کلاسی . هم کلاسی . هم کلاسی برس به دادم.

اونیکه دل و دینم رو برده خیلی وقته نکرده یادم.

هم کلاسی ببین چگونه سیل اشکم شده روونه..

این درد جانسوزم و به جز تو به خدا هیچکی نمیدونه.



هم کلاسی . هم کلاسی . هم کلاسی برو طبیب دل بیماروم و بیار

بهش بگو عاشقش غریبه مرده از رنج و انتظار



هم کلاسی . هم کلاسی برس به دااادم..اونیکه دل و دینم رو برده خیلی وقته نکرده یادم



Image hosted by allyoucanupload.com

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386 7:53 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

ستایش

سلام .خوبید؟

امروز کلی کار داشتیم. نمایش زبانو که خانوم منصوری خوشش اومد و گفت یکشنبه که برنامه ست یه چیزایی بهش اضافه کنین و اجراش کنین. علوم هم که تا اومد گفت ورقه ها رو میز. سوالارو که میگفت همون موقع باید جواب میدادیم. بیشتر بچه ها که بیشترشو جواب نداده بودن. یکیش خود من. خوب بابا همه ی کارای زبان افتاده بود گردن من. واسه همین هم هیچی نخوندم. مسئله های ریاضی هم وقتی معلمه داشت دعای فرج میخوند نوشتم.

دیروز که ادبیات داشتیم خانوم قادری که از در اومد تو هرکی داشت کار خودشو میکرد. بعد یکی از بچه ها که دید اینجوریه بلند سلام کرد. اونم چی؟ خرخون کلاس. معلمه هم مارو به مدت ۱۰-۵ دقیقه ای مارو سرپا نگه داشت. ولی خوب بود. چون شعر حفظ نکرده بودم همون موقع طوری که نفهمه کتاب باز کردم شعره رو حفظ کردم. ولی از شانس بد من دیکته گرفت.

فعلا...

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386 5:43 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

ستایش

سلام.خوبید؟

امروز رفته بودم خونه ی فریبا اینا. خیلی حال داد. مدرسه هم بد نبود. دیروز نمره های جغرافیو خوند. شدم ۵/۱۹. واسه زبان هم تینا امروز صداشو ضبط کرده بود راجع بع خودش حرف زده بود. خیلی خندیدیم. یه جاهایی که تپق میزد یهو همه میزدن زیر خنده. حال داد. بعد هم منو صدا کرد گفت هرچی یادت میاد بگو. من هم یه جاهایی ازتینا میپرسیدم. ولی معلمه چون بچه ها میخندیدن هیچی نمیگفت.واسه چهارشنبه هم باید یه نمایش اجرا کنیم که موندم با این همه کار چه کنم؟ چهارشنبه که میان ترم زبان دارم که لای کتاب هم باز نکردم. علوم امتحان داریم. (چهارشنبه!!!) و بماند که مشق هم داریم. بنابراین چهارشنبه بهترین روز زندگی منه. الان هم که با خونسردی کامل در خدمت شمام. فردا هم که هم دیکته داریم و هم تاریخ دو درسو میپرسه. و باز هم با خونسردی کامل در خدمت شمام. دیگه برم بخوابم. صبح باید پاشم درس بخونم.

شب بخیر...

+ نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386 11:12 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

سلام.امروز زنگ اول جواب امتحان دینی رو داد.کلی الکی ازم کم کرده.اما میشم 18 فکر کنم.(یعنی در اصل 17/5)زنگ بعدم که زبان داشتیم و مارو نبردن جشن.زبانمم 20 شدم.زنگ بعدم که جغرافی بود.اونم 19/25 بهم داده بود.اما میشدم 19/75.که کاریشم نکرد.بعدشم که بردنمون جشن.مارو بردن پایین.این گوشه ی گوشه زیر بلندگوهه بهمون جا دادن.ما هم یه 8-10 نفری میشدیم که همه لم داده بودیم هر هر میکردیم.اولش که اومد این بنده خدا دست زدن یاد بده.ما شروع کردیم جیغ زدن.هی میگفت یاد گرفتین.ما هم میگفتیم نه.کلی توضیح داد بعد فهمید سرکارش گذاشتیم.گفت حالا دست بزنین.همه به ترتیب دست میزدن.الا ما.اخر گفت شما نزنین.ما هم زدیم.گفت به جای هورا این دست و بزنین.منم یهو گفتم هورااااااا.همه برگشتن من و دیدن.منم از اون خنده های خودم تحویلشون دادم.بعد طاهری اوردن جلو ما وایسه.اونم زل زد به من.منم اولش گفتم خانوم نمیبینم جلومو.هی گفت من جام خوبه.دیدم نیمره کنار.دو دستی زل زدم بهش و هی باهاش بای بای میکردیم.اخر رفت اونور.بعدشم که یه سرود بود.اهنگشو گذاشتن.ما یهو شروع کردیم به خوندن.خلاصه گند زدیم به سرودشون.بعدشم که نمایش بسیار مزخرف بود.ما هم این قدر تیکه انداختیم صدا بنده خدا در اومد که بسه.ساکت...میندازمت بیرونا...بعدشم که همون میمونه بود.ما باز شروع کردیم هورا کشیدن.واقعا روانیشون کردیم.منم کلی چرت زدم.یکی از معلما اومد خاطره تهریف کنه.هنوز شروع نکرده جیغ کشیدم خانوم صداتون نمیااااااااااااد.حالا زیر بلندگو بودیم.اونم شروع کرد بلند گفتن.خلاصه کر هم شدیم.بعدشم که وسط حرفاش یهو دست میزدیم.تیکه مینداختیم....وایای بلند میگفتیم.اخرشم گفت خوشتون اومد؟گفتیم نخیر.گفت خوب مرسی.من دیگه برم....گفتن واسه سلامتیش صلوات بفرسین.یهو شروع کردیم دست زدن که دیگه همه از دستمون شاکی شدن.سه تا ناظم دقیقا وایساد جلوی ماها.ما هم فقط نگاشون کردیم.اخرشم که پاشدیم رفتیم.این بنده خدا هنوز داشت دست زدن یاد میداد....بیچاره دلش خوشه ها.

+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386 5:57 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

ستایش

سلام.خوبید؟ امروز که مثلا شنبه بود و باید کلاسا کامل برگزار میشد ما که همش الاف بودیم. پس دیگه تا اخر هفته چه خبره؟ زنگ اول که ورزش داشتیم و بچه های گروه بسکتبال رفتیم فوتبال. چه حالی داد. به جز تو اوت جای دیگه ای نمیزدیم. ولی همش خندیدیم. ما باز یه خورده میدویدیم ولی دروازه بان هامون یه خورده دیگه وای میسادن زیر پاشون تو این سرمای زمستون علف سبز میشد. زنگ دوم هم که بردنمون نماز خونه برنامه داشتن. هرچی برنامه بود داده بودن به این اول ها و دوم ها. یه نمایش و که یه کلاس دوم اجرا کردن همش قاطی شد و ما هم که هی مسخرشون میکردیم. یه گروه سرود هم اومدن که صداشون اصلا در نمیومد. ولی عوضش چون تو تلویزیون هم نشونش داده بودن بعضی از بچه ها بلد بودن. دیگه رفته بودیم تو کار اکو دادن. یکی هم اومد با عروسکش حرف میزد و چل بازی درمیاورد. کلاس ما هم اخرش واسش ان من یجیب و خوندیم. و همون لحظه بود که اگه برنامه تموم نمیشد از نماز خونه پرتمون میکردن بیرون.

فعلا...

+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386 1:36 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

ستایش

سلام. خوبید؟

امروز دو باره بردنمون نماز خونه واسه تمرین سرود. ولی این دفعه دیگه از غذا خبری نبود. بد نبود. ولی اصلا کیف نداد. خانوم خدا بنده که قراره تو مشهد هم باهامون باشه اصلا نمیشد حرف زد. مجبور بودیم یا خودمونو پشت ستون قایم کنیم یا یه جوری حرف بزنیم که لب و دهنمون تکون نخوره !!! ولی دیگه اخرش راحت شده بودیم حرف میزدیم. ولی یهو اومدن که اسم سحر و بپرسن سحر هم با پرویی ردش کرد. زنگ اخر هم حرفه ها رو داد. خودم فکر میکردم بد دادم. یعنی ۶ از ۸. اول ورقه ی زهره رو دادن. شده بود ۵/۶. گفتم خوش به حالت. گفت اگه تو از ۷ کمتر شده بودی من اسممو میذارم غلامعلی. اگه تو از ۷ بیشتر شده بودی اسم تو میشه غلامعلی. حالا زد و من شدم ۲۵/۷ . حالا همه ی کلاس بهم میگن غلامعلی. اسمم هم از تو ورقه خط زدن نوشتن غلامعلی.

ورقه های عربی و دینی هم داد. قران هم داده بود ولی چون من ابله مرغون داشتم نرفتم نمیدونستم. بچه های با معرفت هم بین ۱۹ و ۵/۱۹ شک دارن. عربی : ۵/۱۸ . دینی : ۱۹. که گفته به همتون نمره قرض میدم. ( هرسال همینو میگه. و میگه اگه جبران نکنین ترم دوم کم میکنم.)

فعلا...

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386 1:1 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

سلام.خوبین؟این چند روزه که من اصلا حال و حوصله هیچ کاری نداشتم.اصلا درس زده شدم.یک شنبه که تعطیل بود بازم امتحان نگارشمون عقب افتاد.دوشنبه که امتحان جغرافی داشتیم.اصلا انگار یا خوب نخونده بودم یا مخم قاطیده بود که اصلا نمیکشید.دوشنبه هم تو اون برف خودم اومدم خونه.خیلی کیف داد.البته به خاطر برف و بوت هام کلی پام درد گرفت.نگارشم که افتاد هبود سه شنبه.یعنی باید میدادیم و تو مدرسه میموندیم.امتحان نگارشم اصلا چی بگم؟؟؟معلوم نبود این سوالارو از کجا در اوردن؟معلمه برگه هارو داد گفت یه ذره کمرنگ چاپ شده.یهو جیغ کشیدم گفتم یه ذره؟؟؟؟؟اخه من کلا کور هستم اینجورم که باشه.دیگه واویلا.بعدش از روش خوند.یه برگه مضحکی شده بود.خودکار ابیه من پر رنگ بقیه صفحه هم انگار سفید خالی.بعدشم معلما یه مشت چرت تر گفتن و رفتن.من هم اونروز میان ترم زبان داشتم.سوالای اونم چرت بود اخه.اصلا همه کلاس مونده بودیم.میشه گفت تو عمرم این قدر گند نزده بودم زبان رو.امروزم که ورزش دشاتیم به علت باز برف سری به سری رفتیم پایین.زنگ بعدم که قران بود معلمه یه ساعت اومده وایساده پیشه من : فریبا جونم شما چرا نیومدی گلم؟؟من دلم تنگ شده.سر کلاس ما نمیای؟جویای حالت هستم.الان بهتری؟اخرشم گفت هر گلی یه بویی داره.وقتیم رفت یهو هانی برگشت گفت زود زود بگو چی بت گفت؟منم گفتم که بهم گفت بو میدی؟اینم تعجب کرد هبود که یعنی چی بو میدی؟گفتم میگه بو گل میدی.خلاصه یه ساعتم بین خودمون بحث بود که برگشت گفت من بو چیچی میدم؟امتحان کتبیمو 9 شدم از 10.قرائتمم که غایب بودم نداده بودم امروز دادم و اونم 10 شدم.بابت تمیرن های پشت کتابم بهم امتیاز داد.واسه ااین دهه فجرم که بهم گیر دادن یه پیز درست کن نمرشو بگیری.رفتم یه کار گنده درست کردم.عینه این بچه ابتداییا.هر کی میدید میترکید از خنده.بعدشم که نگین گیر داده میگه بیا بگیم جفتی درست کردیم.منم گفتم : خره من موندم به خودم نمره میده؟بعد تو میگی بیا تقسیم بر دوشم کنیم؟خلاصه کلی جیغ زدم سرش تا بیخیال شد.بعدشم ک هزنگ املا کلا به قدری تقلب بود که نسرین شد 20.خودش و رفیقش تا یه ربع تو شک بودن.اصلا همه با همه صحبت میکردن.بعد منه خر تو کلمه ای که اصلا شک نداشتم مشکل داشتم.شدم 19.این معلمم که انگار اخرای جمله بنزین تموم میکنه.یهو فعل و میخوره.هر چی میگیم درست بگو.میگه تو اگه درس خوندنی باشی اصلا نیاز نیست من کامل بگم.اصلا واضح نمیگه.ادهم و همه شنیدیم ارحم.(دیگه ببینین چه جوری میگه)
چه قدر نوشتم.....!

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386 4:58 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

ستایششششششششششششششششششش

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.خوبید؟ چه خبراااااااااااااااااااااااااااااااااا؟ سلامتید؟

اول از همه باید بگم که من به طور کامل خوب شدم و از همه ی کسانی که دراین مدت جویای حال من از فریبا بودن کمال تشکر و دارم.

اخیش همین امروز امتحانا تموم شد. دقیقا یک ماه طول کشید. اخه من نمیدونم شان ندارم کههههههه. هر وقت میخوام ادم شم درس بخونم هرچی بد بختیه در همون زمان میریزه سرم. حالا باید منتظر نمره های درخشانم باشم. ولی عجب مریضیه گندی بود. درست روز عاشورا اوجش بود. من که امسال اصلا از تاسوعا و عاشورا و کلا محرم هیچی نفهمیدم. دوستان بامعرفت هم که اصلا به فکرشون هم نرسیده که ستایش مرده ؟ زنده ست؟ بی خیال بابا. وضع نمره هام هم بد نیستن. مثل همیشه. پایین ترین نمره م تاریخ بود که چون با عروسی خاله جان مصادف شد گند زدم . ۱۶ شدم. ولی با نمره های کلاسیم که جمع بشه میشه۵/۱۷ - ۱۸ . حالا خدا کنه همینارو بدهههههه. بقیه ی نمره هام هم که رو ۵/۱۸ موندم. نه کم میشه نه زیاد.

خوب دیگه فعلا .....

+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386 4:44 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

سلام امروز یه ذره زبان خوندم و رفتم سر جلسه.خیلی خوب دادم(البته خدا کنه)کلیم غلط ژولوت نوشت هبودن که هی داشتن درستش میکردن.وقتیم که تموم کردم معلمه گیر داده نه دوباره بخون.وقتی اومدم پایین اولین نفری بودم که برگمو دادم.(بعده ۴۰ دقیقه)بعدشم که ژانی و روناک اومدن و کلی چرت و پرت گفتیم و رفتیم برگه های عربی رو دیدیم.گند زدم.اصلا من با این درس مشکل دارم.تازه قرائتشو که ندادم اما اگه اونو از ۵ نمره کامل بگیرم میشم ۱۷.(اگـــــــــــــــــــــــه)بعدشم که دیگه تا از مدرسه بیرون اومدیم شده بود ۱۲.توی راه خونه.یه بار خیلی قشنگ جوری خوردم زمین که کلم تق صدا داد.حالا پاشدم کله لباس و دستم که کثیف شده هیچی..ناراحتم که ای وای چرا گوشیم گلی شده؟؟؟

weather

+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386 2:5 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

(((جالبه بخونینش)))

يک بار در يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگذاري امتحانات سال آخر ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟'' محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت يعني اين'' و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادن...


ب ن : حالا اگه منه بدبخت این کارو کنم بیست که نمیدن هیچ.از مدرسه میندازنم بیرون و اون وقت((حماقت))یعنی این.!

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386 9:59 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

سلام.خوبین امروز روز خوبی بود(البته اگر امتحان و نادیده بگیریم)راستش این سوالای حرفه به قدری مزخرف بود که خود معلمه نمیدونست چی جواب بده.اصلا انگار معلمه هرچی میگفت تایپ کرده بود.نصف کلمه ها اشتباه بود.خانم علوم هم سر ما بود.بچه ها هی سوال میکردن.میگفت چرا سر علوم سوال نکردین پس؟ما هم گفتیم اون سوالاش خوب بود.اونم هی ذوق میکرد.بعدشم که یکی از بچه ها بلند گفت اخه اینا به ما چه.نسرینم یهو گفت خوب علوم به ما چه؟که معلمه چپ چپ نگاش کرد گفت تو برو کهنه شوری یاد بگیر.به معلمه گیر داده بودیم ماشین چه جوری روشن میشه...داشتین میپرسن که یهو باز نسرین برگشت گفت(باتری)بلند.کلاس ترکید.اصلا انگار نه انگار که امتحانه.خلاصه اصلا دوست ندشاتم از جلسه بیام بیرون.قبل از ورود به ودرسه هم فهمیدم امروز سرود همگانی داریم و باید بمونیم.(ما هم خبر نداشتیم)تازه قرار بود بعدشم غذا بدن.ما هم که میخواستیم بریم مدیر به ستایش گفت به خاطر واگیرش نره.اخرشم که اومد نشست.البته چون کنار سوما جا نبود.مارو به زور فرستادن دقیقا وسط اول دوما.که من جلوی نگین بودم.ستایش اینور و پانی و هانی اونورش.خلاصه ما اینقدر حرف زدم که این اقایی که اومد هبود شعر کار کنه فقط داشت مارو میدید.نمیدونم واسه چی انگار فقط من اونجا بودم هیم به من نگاه میکرد و حرف میزد که شلوغ نکنین.برگشت گفت کیا میخوان سرود کار کنن و کیا نمیخوان.ما اصلا محل ندادیم.گفت پس واسه چی اومدین.گفتیم غذا...اوه اوه همرو دیوانه کردیم.گیر داده بودم به دوما که ایا تا حالا ابله مرغون گرفتین میگفتن نه.منم میخندیدم.اوناهم شک کرد هبودن که ماجرا چیه..این اولیا هم که هی گیر میدادن که ساکت.به خاطر وجود شما اینطرف به شلوغکاری معروف شده.چرا اومدین؟ما هم کلی گیر دادیم بهشون که به زور ما رو فرستادن اینجا.خلاصه یه وعضی بود که نگو.اخرشم قیمه دادن.خلاصه امروز تا ساعت 12:15 تو مدرسه بودیم و سرویس اومد دنبالمون.روز خوبی بود و خیلی خوش گذشت.چون خیلی وقت بود هی فرصت نشده بود با ستایش باشیم کلی خندیدم....

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386 5:25 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

فریبا

سلام.خوبین همگی؟من و ستایش که خوبیم.جدیدا این سرویسه دیر میاد واسه همین دیر میرسم دیگه کسیرو نمیبینم.ستایشم نمیبینم چون بعد امتحانم سریع خودم پیاده میام خونه.الانم داشتم با ستایش اس ام اس بازی میکردم.امتحان و فکر کنیم خوب دادیم.اخه هماهنگ بود . جا خالی های مزخرفی هم داده بودن.یعنی اصلا جاخالیا خیلی سخت بود.ما که همرو حل کردیم اما هم من و هم ستایش فقط توی جاخالیا شک داریم(خدا کنه درست نوشته باشیم)ستایشم دیگه فکر کنم کم کم افتخار بده تشریف بیاره.همینجا هم از همه کسایی که حالشو میپرسن تشکر میکنم.این لطفتونو هرگز نه من نه ستایش فراموش نمیکنیم.منم کم و بیش تا جایی که شده خبر وبلاگ و دادم بهش.سر قضیه ی خبر دادن راجع به مریضیش که کلی تیکه شنیدم و همه یه چیزی بهم گفتن..(منه بیچاره)ستایش خیلی علاقه داره من بنویسم مرده که شماها من و خفه کنین.اما من همین جا میگم که ستایش حالش از منم بهتره((هاهاها)چه رفیقای خوبی هستیم و چه قدر هم و دوس داریم ما!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386 12:26 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش

فریبا

سلام.خوبین؟دیروز امتحان عربی داشتیم.سرویسه من نیومد.منم دیر رسیدم.همه سر جلسه بودن.خلاصه فکر کنم خوب دادم فقط دو تا جمله ی امری 1 نمریه و غلط نوشتم.امروزم اجتماعی داشتیم و خوب دادم.حال ستایشم خوبه دوستان گلم.اما هنوز رو به راه نشده.راستی دو روزم هست که پیاده خودم میام خونه.خیی خوبه.هوا با اینکه سرده پیاده که میام خیلی خوش میگذره.راستی تنها میام....خوب تا اپ بعدی فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386 2:0 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات

No comments:

Post a Comment