این جمعه های لعنتی پرند از درد.که هی تنهایی ادم را یادش میاندازد و روزهایی که مردند دانه دانه ادم هایش در دلم و من چه ساده به مرگشان نگاه کردم و.بعدش نشستم اشک ریختم.که برای ادمی که مرد کاری نمی توان کرد.که باید باور کنم دیگر کاری نمی توان کرد.همه چیز اولش سکوت است.حرف هایی که اولش نیستند و اخرش هم هیچ اند.حرف هایی که با یک مشت نفرت و اشک قاطی شدند انگار.حرف هایی که توشان پر است از بغض هایم.که من دلتنگم لعنتی.میدانستم.نخواستم باور کنم اما.دلم میگیرد این روزها.میخواهم بروم بمیرم با تمام ادم هایی که مردند برایم.که بروند بمیرند این اهنگ های کوفتی..با تمام ادم هایی که هر شب روحشان از اتاق تاریکم دل نمی کنند و تا صبح.با چشم های وحشی شان غمگین نگاهم میکنند.که انگار من کشتمشان.تنهایی درد دارد.







نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 17:42 توسط کتی| نظر بدهيد |
No comments:
Post a Comment