ریبا
سلام خوبین؟من رو موتمممممممم.یه ویروسی اومده من گرفتم.به قول داداشم مفت باشه کوفت باشه.منم فقط سرمای مفتکی میخورم...اوه اوه چشمتون روز بد نبینه چه مریضیه ها....خلاصه رفتم دکتر و دو تا امپول کپل زدم...فردا هم ریاضیداریم و من امروز نتونستم بخونم.فقط وقتی هانی میزنگید سوال داشت میدیدم.اخه حالم خیلی بده...الانم ماسک زدم چون خیلی واگیرش بدجوره.....اصلا هم به زور خودمو نشسته نگه داشتم و پست میزارم((مگه مجبورم اخه؟؟؟؟؟))راستی این ترم زبانم رو هم جدی جدی افتادم و دوباره باید برم بخونم.5 نفر افتادن...فکر کن....مامانم اینا هم گفتن اصلا مشکلی نیست و اولین ترمی بود که اومده بودی اینجاها و خیلی سریع راه میفتی...(اخه خدایی خیلی غصه خوردم)
اینم اخبار فریببببا خانوم...برم یه ذره استراحت کنم(نیست خیلی ریاضی خوندم!!!!)
بای بای
+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 8:20 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
سلام. خوبید؟
امروز پاشدم رفتم مدرسه به امید اینکه همه میان و اخرین روز مدرسه ها حالشو میبریم. رفتم دیدم به به! فقط یه نفر اومده. همونی که منو تهدید کرده بود اگه نیای من میدونم باتو و .... البته فکر نکنین از تهدیدش ترسیدم پاشدم رفتما.... !!! (اسمشم نمیبرم.) زنگ اول که من و اشکه رفتیم خوراکی خریدیم اومدیم نشستیم با بقیه که فقط ۳ نفر به جز خودمون بودن خوردیم. بعدشم که با کلان نشستیم حرف زدیم. اخه من نمیدونم ما داریم حرف میزنیم تو چرا خودتو میندازی وسط؟ زنگ دومم که رفتیم دخل درخت توت های مدرسه رو اوردیم. معلممونم که کاشی تپلی بود و پایه واسه خوردن. بعدشم پنالتی زدیم و هرکدوم یه دونه رو گل کردیم. (از ۵ تا) زنگ اخرم که با منصوری جد و اباد قطبی و نیکبخت و شیث رضایی و کلا همه بازیکنان پرسپولیس و کشیدیم وسط. کلی م پشت سر سید حیدر حرف زدم. به به!
خب مدرسه ها هم که تموم شد و تعطیل شدیم و باید بکوب واسه نهایی بخونیم. اولین امتحانمون هم ریاضیه.
بگین نگین موفق باشید ما گند میزنیم.
پس بی خیال.
فعلا...
+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 5:27 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
ستایش
سلام. خوبید؟
ای ول بابا. دم فریبا گرم. خیلی باحال بود. خب حالا نوبت منه... :
۱: ONLY fariba!!!
۲:هاشمی زاده(خیلی باحاله. اولین کلاس ریاضی که اصلا خشک نبود.) کلان(کلانتری) (واسه خل بودنش. که هر روز یه جوره...) پزشک فلاح(طرز حال کردنش با بچه ها)(البته تعدادشون زیاده ها ...)
۳:Fire boys(waiting ) - - - کیمیای من(رضایا. سعید کرمانی و هاینس) - - - دوراهی(رضایا) - - - هم اتاقی( علی زارعی) - - - غیبی (خیسیه چشات) - - - گریه نکن (shout band)- - - پیشرو و تتلو (پدر)- - - حال گیری(تتلو. رضایا. tomeh. تو ای اف ام.)(اینام زیادن)
4:کلا همه ی اتفاقاتی که مربوط به دوستیه من و فریبا میشه(چه خوب. چه بد)... زمین خوردنم.سال سوم. مشهدمون. سال سوم. (تمام لحظاتش) پیروزی پرسپولیس. اونش هیچی. تو مدرسه چه خبر بود.اینش مهمه. سر خوشیه بچه های سال سوم. وقتی سر زنگ ادبیات بدون اینکه بدونیم زنگ نخورده راه افتادیم رفتیم طرف حیاط که غفاریان صداش دراومد.سال دوم. وقتی که درست روز تولدم قرار بود حبیب نزاد امتحان بگیره نگرفت. (خاطرات بدم بودن.) ولی نه به اندازه ی خوبیاش.
فعلا...
+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 7:38 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
فریبا
الان سال 1387 و من و ستایش راهنمایی رو تموم میکنیم....واسه همین میخوام با این 4 تا عدد یه کاری کنم.
1 : (1) اسم یه کسی که از دوران راهنمایی تا ابد تو ذهنمون میمونه...
2 : (3) اسم 3 تا از معلمایی که از دوران راهنمایی تا ابد توی ذهنمون میمونه...
3 :(8)اسم 8 تا اهنگ که از دوران راهنمایی تا ابد تو ذهنمون میمونه...
4 :(7) 7 تا از اتفاق هایی که از دوران راهنمایی تو ذهنمون میمونه..
پ ن : از این کلمات ((از دوران راهنمایی تا ابد))خیلی خوشم اومده بودش انگار...(به دل نگیرین)
1 : ستایش و بس
2 : دخانی (واسه نمره های گندی که تو دو سال بهم داد و حرفا های امسالش) - _-حبیب نژاد ( که همیشه به خاطر تلقین عقیده هاش عصبیم میکرد) -_- طباطبایی (به خاطر طرز فکر مزخرفی که داشت)
3 : دی جی نگار و ارمین ( قایم موشک) -_-واران(بارون) -_-هادی پاکزاد (دقیقه ها) -_-قیامت ( عشق پرزده)-_-رضایا(کیمیای من) -_-پیشرو ( پشت مه )-_-بیباک (خیسیه چشمات)-_- 0111(ساحل دریا)
4 : طرز رفیق شدنم با ستایش و مهربونیاش وافتقای هایی که افتاد - طرز نگاه کردن ستایش وقتی سرم درد میکرد توی طبقه سوم روی نیکمت یکی مونده به اخر -_- تمام روزای سختی که باهم داشتیم -_- توی قطار مشهد رفتنمون و شب ها بعد از شام سال سوم-_- جشن بدون کیف و کتاب سال اول راهنمایی -_- یه روز بارانی که دست تو دست هم با ستایش توی حیاط میدویدیم پارسال - _-برگشت از راه مدرسه توی برف با پانی و هانی بعد از امتحانات ترم دوم سال سوم.
+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 3:44 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
فریبا
دم همه ی بکس پرسپولیسی گرم.
به همشونم تبریک میگم این قهرمانیه ناز
رو...
به امید قهرمانی های بعدی...!
سلام خوبین؟مدارسم که دیگه انگاری تموم شد.امروزم نرفتم.اما انگار اگه فردا نرم نمیزارن امتحانارو بدم.واسه همین میرم.معلمه هم فکر کنم بزارن ریاضی بخونیم توی مدرسه...خلاصه اینم دیگه اخرین روزاس...امروز که بازی بود من یه نیمه و یه ذرشو دیدم بعد رفتم کلاس و باز به داداشم گفتم بهم امار بده.خلاصه وقتی اس ام اس رسید...پریدم هوا.....همه پرسپولیسیای گل داشتن ذوق میکردن.خلاصه جو باهالی شد یهو....یه امتحانم زبان امروز گرفت که چشام چهار تا شد....یه متن و که توی کتاب بود...یه کلمه از توش نوشته بودن گفته بودن جمله ای که این کلمه توش بوده رو بنویس....منم که فقط گرامریارو نوشتم....فکر کنم بیفتم این ترم....هه هه هه !
+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387 8:59 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
ستایش
سلام. خوبید؟
امروز شانسکی تلویزیون کلاسمونو روشن کردیم. که بازم شانسکی کار کرد. دیگه با کلی مراقب گذاشتن که سید حیدر و گرجی و بقیه نیان نشستیم (ارایشگاه زیبا) رو نصفه وبا کلی خاموش روشن کردن از ترس سید حیدر دیدیم. زنگ تفریح بعدم که با اهنگ تیتراژ تصویر زندگی تینا و چند نفر دیگه اومدن وسط جوادی رقصیدن! همه امروز سر خوش شده بودن.
زنگ اخرم که داشتیم زوو بازی میکردیم کاشی فهمید و یه منفی واسم گذاشت. خدا به دادم برسه با این انضباطم. چون قبلشم یه صداهای ازار دهنده از خودم درمیاوردم که فهمید. بعدشم هر کی یا بع بع میکرد(یه جورایی امروز باغ وحشم بود کلاسمون) یا بلند میخندید فکر میکرد منم. به به! حالا دیگه مطمئن شدم که انضباطم بیست بیسته..
فعلا...
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 12:51 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
فریبا
سلام خوبین؟اینروزا مدرسه یه جوه خاصی داره.یعنی شاید ما اینطورییم فقط.اینکه فقط 5 روز دیگه میایم مدرسه قبولش یه جوریه واسم.بالاخره روزای خوب بدی داشتیم که همین الانشم دلم واسشون تنگ شده.امتحان ریاضی داشتیم که فوق العاده بد دادم.همرو جواب داده بودم با راه حل درست اما سر یه حواس پرتیه الکی اشتباه از اب در میومد.خلاصه معلمه گیر داد.هر چی بخوام از جو مدرسه بگم نمیشه کل منظورو برسونم.امروزم نمیدونم واسه خوابه دیشب بود یا ریاضیه که یه سردرد توپی گرفتم.عین این بچه ها هم 3 ساعت و خورده ای گریه کردم.اما این علافیه مدرسه هم یه حالی میده.کار عملی علومم هم تا حالا درست نکرده بودم که میخوام فردا درست کنم و برای پس فردا ببرم.کلاس زبانم هم تا اخر اردیبهشت تموم میشه اما دوباره 20 خرداد شروع میشه که ثبت نام کردم.حالا موندم اون 3 روز و چی کار کنم.مسخره ها نمیازرن یه نفس راحت بکشیم حداقل...
+ نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 8:58 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
ستایش
سلام. خوبید؟
امروز امتحان ریاضی معرفی داشتیم. اول فکر کردم خوب دادم. ولی بعد که جواب هارو دیدم... به به !
بعدشم با مامانم رفتیم یه مدرسه هه که واسه دبیرستان ثبت نام کنیم قرار شد یه ازمون ورودی ازم بگیرن. یه برگه دادن بهم. چه سوالایی بودن... بی نهایت سخت... ولی خب میگن مدرسه ش خوبه و ۱۰۰ درصد قبولی و از این حرفا دیگه... . ولی خداییش خیلی سوالاش سختن. موندم چه جوری بخونم. مدرسه ها هم که داره تموم میشه و یهو یه سال گذشت... . خیلی زود...
فردا هم قراره تاریخ بپرسه که هیچی نخوندم. به به ! حتما قبول میشم ...
+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 5:1 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
فریبا
سلام.چه طورین؟چهارشنبه توی کلاس زبان حالم بد شد.رفتم بیرون.معلمه هم سریع اومد و یکی دیگرو صدا کرد و حالا گیر داده که چی شده؟اون به فارسی میگفت من انگلیسی جواب میدادم(منه دیوونه عادت کردم)اخر گفت فریبا فارسی حرف بزن.باز من گفتم.اوکی....اصلا موندم چرا خل شده بودم.اخر با کلی ترس و حال بد رفتم توی کلاس...بعد تازه به کار خودم خندم گرفته.ادبیاتمم که فکر کنم گفتم.نه نگفتم.شدم 17.یه تحقیق توپم بردم.اصلا نمیدونم چرا اینقدر کم شدم...فعلا بای.چون فردا یه امتحان دینی سخت دارم.بای بای
+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387 4:27 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
ستایش
سلام. خوبید؟
امروز داشتم واسه خودم تو حیاط مدرسه راه میرفتم و تو فکر بودم. البته میدونستم اون دو تا خل و چلا (هانیه و تینا) پشت سرمن. همینجوری که داشتم راه خودمو میرفتم یهو به طور خیلی ناگهانی دیدم تو بغل یه اولیه ام. اونم نامردی نکرد جا خالی داد با مخ افتادم تو حیاط مدرسه. بعدشم که حس کردم دو نفر هیکل گنده شونو انداختن رو من. نگو هانیه و تینا داشتن دنبال هم میکردن تینا هانیه رو هل داده هانیه ام منو هل داده و همون اتفاقی که گفتم رخ داد. بعدشم که شلوار مدرسه پاره شد. (در قسمت زانو ) بعدشم که زخم و زیلی رفتم پیش خانوم خدا بنده که بهم نخ سوزن بده شلوارم و بدوزم. اونم بتادین و برداشت و افتاد به جون زخم روی پای من. منم تا تونستم جیغ زدم. بعدشم مامانم اومد مدرسه شلوار واسم اورد و سید حیدرم اجازه نداد که با شلوار لی برم مدرسه. من نمیدونم بهتر از این ناظم من کجا میتونم پیدا کنم؟ بعدشم که قضیه رو واسه بقیه بچه ها شرح دادم همه شون منو دیده بودن ولی به روی خودشون نیاورده بودن. اخه من بازم نمیدونم بهتر از این رفیقا من کجا میتونم بیابم؟ (یه ذره با اون یکی جمله هه فرق میکرد.)
امتحان ادبیاتمم ۵/۱۸ شدم. (شانسکی) تازه خانوم قادری م نمره ی ۱۸ به بالا هارو ۲۰ نمیده. تو این مدت سر کار بودیم.
فعلا...
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 6:1 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
فریبا
سلام.امروز روز خیلی چرتی بود.اصلا کلاس فاز منفیه.یه سالاد ماکارونی درست کردیم.اوا اوه اوه چی شده بود.منم واسه سرم همیشه به کسایی که جیغ میکشیدن گیر میدادم.که امروز یهو مریم اینا شروع کردن جیغ کشیدن.یه جوری سرشون داد کشیدم که تا یه ربع همه توی شک بودن...خوب ستایش ایده جالبی داد.منم معلمامونو تعریف کنم.
سرکار سید حیدر : ........عشق تمام معلم ها و مورد حالت تهوع همه ی دانش اموزان.(ناظم)
حبیب نژاد : به همه چی کار داره الا درس و ریاضی.به رنگ زرد لباست گرفته تا مدل نفس کشیدنت.مارم کشت با این کامران دماغوهای اطرافمون.(ریاضی)
ناصری : گوشاش عینه گرگ تیزه.اینو تازه فهمیدیم.خیلی دیر فهمیدیم ولی.چه قدر ازمون سوتی گرفت طفلی.(علوم)
امیری : یه سگ که خیلی خوب لباس میپوشه و همه عاشقه تیپشن.یه سگه خوش پوش.(ادبیات.املا.انشا)
صاحبقرانی : یه موجود که خیلی علاقه داره بگه با کلاسه و مد رو دوست داری.حتی اون موقع ها به مد شیشه شیرش هم اهمیت میداده.بیسار بسیار هم محترم : خااااااانوم محترم خفه شو دیگه.!!!(علوم اجتماعی)
طباطبایی : موجودی بسیار مهربون که من و کشت با اون شعوری که برای حق خودش و تمام زنا داره.اوایل سال طی یک بحث تو کلاس به این کوضوع پی بردم که خیلی نفهمه.خیلی(قران)
یزدانی : بسیار قد بلند و صدا کلفت و سخت گیر و در عین حال طرفدار داره.چون بچه باهالیه.قراره تقلب واسه ترم دوم رو یادمون بده.(دینی)
دوخانی : در تمام مدت بدونین نفس کشیدن به منزله ی تقلب.با تمام وجود ازش بیزارم.دو سال با هام لج بود.دو سسسسسسسسسسال.تازه امسالم فکر کنم عقدشو خالی کرد.اخه اوایل سال فکر کردم ادم شده.(ورزش)
مهدیه : قد کوتاهه نفهم.یه روز که سر یه بحث تو کلاس نزدیک بود بزنه زیر گریه از دست من.بسار نفهمه.دیگه هم با ما پرورشی نمیزاره.چون گویا بحث هایی که تو کلاس میکردیم یه جوری بودن.....(پرورشی و هنر)
هرو ابادی : یه لهجه ی مزخرفی داره موقع انگلیسی حرف زدن.به توسکولم علاقه ی زیادی داره.اه اه (زبان)
ناطقیان : میاد خودشو بگیره و میگیره.گند میزنه با اون مدل روسریش.دیوانست.اما یه مرام داره که چیزی ازمون بگیره به سید حیدر نمیده.فوقش میره مثلا میخونش و گوش میکنه و میبینه و میاره.(عربی)
کاشی : یه خپل که فقط حرص در میاره.هیچی از حرفایی که به نفع ما بود ه وزده رو یادش نمیاد.و نمیدونم چه جوری خیلی بقیه معلم ها دوسش دارن.(حرفه)
+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 1:43 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
ستایش
سلام. خوبید؟
دیروز روز بدون کیف و کتاب بود. بد نبود. ولی بدیش این بود که تا ساعت ده و نیم بیشتر نبود. به حدی خوردیم که دیگه من داشتم میترکیدم. البته من بیشتر از همشون خوردم. بعدشم که گوشی بیشتریا رو گرفتن. از جمله همین فرناز و بقیه ارازل اوباش که کلی زحمت کشیدن که سید حیدر نفهمه ولی وقتی زنگ خورد گوشی فرناز و ازش میگیره... . به به! اونم گوشی دائیش بوده و دیگه خودتون حدس بزنین چی شد...... ؟ خلاصه امروز بیشتریا پکر بودن.... . منم که قرار بود گوشی ببرم. ولی بابام گفت یهو دیدی ازت گرفتن و اونوقت خر بیار و باقالی بار کن... . حالا خوبه که ما گوشی نبرده بودیم. چون گوشی دست فرناز و نیلوفر اینا دیده بودن فکر کردن ما ام گوشی بردیم و رو نکردیم. چون سید حیدر به خانوم خدابنده گفته بوده که ستایش اینا همشون گوشی اورده بودن ولی زرنگی کردن و رو نکردن.... .
خب چون فردا واسه مدرسه کاری نداریم راجع به معلمای خودمون میخوام بنویسم....
خانوما...
دخانی : دبیر ورزش. یه جورایی حال بهم زن. خیلی جدیه... . همه کاراش رو برنامه ریزیه. ولی خب چون من سرگروهم یه خورده رابطه ش باهام بهتره. منتها واسه حمالی... به به ! نمره هم زیاد بهم داده...
روستایی : دبیر علوم اجتماعی. خیلی عصبی. بی نهایت عصبی... یه هاپوی به تمام معنا... بیچاره بچه هاشو شوهرش... اخی...
هاشمی زاده : بهترین معلم ریاضی که در عمرم دیدم. خیلی گله. بی نهایت گله... تیکه های باحالی میپرونه سر کلاس. تکه کلام موقع تمرین حل کردن : کناااااااااااااااار بایست.... . ( که خودش تمرینه رو حل کنه... ) ۳۳ سال سابقه تدریس... خلاصه خیلی ماهه...
میرزایی : دبیر علوم. ایشون هم بسیار معلم گلی هستند... هر جلسه امتحان کتبی و شفاهی . ۵ سوال کتبی و ۵ سوال شفاهی. هر جلسه... این خیلی مهمه... سخنان ایشون در اول سال... ولی از من تاحالا فقط سه یا چهار بار شفاهی سوال پرسیده. + پنج یا شش بار امتحان کتبی... . اینم خیلی ماهه...
بوستان : هاپو.... اینم خیل عصبانیه... . یه دفعه هم نشده که این بخنده... . هیچ احدی فکر نکنم خنده ی این بشر و دیده باشه... در ضمن دبیر نگارشه... ولی دبیر ریاضی اول ها و دوم هاست. حالا نمیدونم چه جوری سر از نگارش در اورده...
کلانتری : طبقه بالایی ما... یه خنگ به تمام معنا... . خنگ و خل و هرچی صفت تو این محدوده ست... . دبیر قران و دینی و عربی ما. (بدبختانه...)
کاشی : دبیر حرفه... بدبخت دختر کوچیکه ش. چی میکشه از دست این؟ اینم خیلی خنگه. سر زنگش زنگ تفریح کلاس ماست. هیچ کس به درس گوش نمیده. این واسه خودش الکی حرف میزنه... . دیگه انقدر از نمره انضباط من کم کرده که دیگه فکر نکنم انضباطی باقی مونده باشه...
منصوری : دبیر زبان. همه رو وقتی میخواد صدا کنه یه خانوم میذاره اولش. به همه احترام میذاره. کلا معلم باحالیه. همه کاراش رو برنامه ریزیه. تکلیف زیاد میده. بعدشم تازه فکر میکنه من چه بچه مثبتیم. یه دفعه زهره دور بود ازم میخواستم دفترشو بهش بدم پرت کردم طرفش... خانوم منصوری دید... به به ! همون یه نفریم که فک میکرد من ادمم نظرش برگشت.
نوری : دبیر پرورشی و هنر... سر کلاس دعای ندبه و ختم قران و غیره... از نقاشی هیچی سرش نمیشه. واسه همینم اگه نقاشی یه بچه دوساله رو بهش نشون بدی اول یه خورده نق میزنه. ولی بعدش بیسترو به همه میده... چند باری هم ضمانت کرده گوشی بچه ها رو از سید حیدر گرفته...
قادری : دبیر ادبیات. خیلی معلم باحالیه. البته سر نمره دادن. اگه از ۱۸ بالاتر بگیریم ۲۰ میده. برای ظهور حضرت صلوات .... بدبختمون کرده... این امام زمان و از شوهرش بیشتر دوست داره... شک ندارم...
تموم شد... اینم از معلمای کلاس ۷/۳.
+ نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 8:8 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
فریبا
سلام.چه طورین؟ادبیاتمو بد ندادم فکر کنم.امروزم که جشن بدون کیف و کتاب بود.خیلی کم تر و خلوت تر از پارسال گذشت واسم.بیشتر با هانی و پانی اهنگ گوش کردیم . فال گرفتیم بقیشو دراز کشیدیم.یه بارم که طاهری اومد پیش این دوما و اونا بهش گفتن دست من گوشی دیدن.ما هم به وسیله اینوریا فهمیدیم که بهمون ندا دادن.منم سریع جمش کردم و زدم زیرش که گوشی کو؟اگه اونا دیدن اینا هم باید میدیدن بچه ها شما دیدین؟این دوم باهالا هم گفتن نه.خلاصه همش در تکاپو گوشی و پاسورم بودم.کلیم خوارکی خوردیم.منم یه سرمای قشنگی خوردم و امروزم رفتم دکتر.بیشتر فعالیتم جدیدا مربوط میشه به زبانم.سخته ولی ممکنه.از الان دلم خیلی میسوزه چون دو هفته دیگه تمام این روزا فقط میشه یه خاطره.سخته.ولی فراموشش کردنش فکر نکنم ممکن باشه...سخته.
فعلا بای
+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387 4:59 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
ستایش
سلام. خوبید؟
چه روزی بود امروز. زنگ تفریح دوم با بروبچ نشسته بودیم. یه خورده که دست زدیم و خل بازی در اوردیم دیدیم سید حیدر (چون بدم میاد ازش خانومشو ننوشتم.) داره میاد طرف ما. با قمر بنی هاشم. چون میشه گفت یه ده نفری میشدیم بهمون شک کرده بود. بعد تازه این اولی ها ی چاپلوس واسه اینک خودشونو واسه سید حیدر لوس کنن رفتن گفتن اینا گوشی اوردن اهنگ گذاشتن دارن دست میزنن. با این که صدای منو نیلوفر فقط توشون میومد. نمیدونم جدیدا کدوم موبایل این همه کیفیت صداش بالاهه که انقدر صدای ادمو واضح پخش میکنه! منم که امروز چون مقنعه ی خودم کثیف بود مقنعه مشکی سرم کرده بودم و بماند که از نمره انضباطم جلو خودم کم کرد وسط اونا میدرخشیدم. به به! بعدشم که اومد و گفت یادگاری اسم این گروهتونو بنویس بده من. جان؟ انگار یه گروه جاسوس خطرناک گرفته. بعدشم که میگیم بیاین بریم تو کلاس همه وسایل مارو بگردین. میگه برو بالا حرف نزن. به به!
امتحان ادبیاتم بد ندادم. فکر کنم خوب شم.
فعلا...
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 6:3 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
ستایش
سلام. خوبید؟
امروز برای اخرین جلسه ی اتش نشانی رفتم مدرسه. دیگه حسابی خسته شدم. ولی یه جور وقت گذرونی بود. و یه چیزیم یاد گرفتم دیگه... . کلا بد نبود. واسه پنجشنبه هم که اردوی شب در مدرسه و اینا که بعد از این که خانوم خدابنده با کلی پادرمیونی خانوم مددی رو راضی کردن که اونایی که مشهد اومدنم باشن بابای من با مسخره کردن مدیر و همه ی دست اندرکاران مدرسه و مدیر این برنامه مخالفتشو اعلام کرد. به به! به به!
امروزم که جلسه بود همش خندیدیم. من که هیچی نفهمیدم. تو کل جلسه یا داشتم حرف میزدم یا داشتم میخندیدم یا بستنی میخوردم. اقای مقدسیم که هزار دفعه گفت ساکت. وقتیم که خواستم خداحافظی کنم انگار دنیا رو بهش داده بودن. (چون کلاس داشتم باید زودتر میرفتم.)
فردام که امتحان ادبیات ترم دوم و به به! حتما بیسترو میگیرم. نه که الان دارم خودمو میکشم. واسه همین...
فعلا...
+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 7:3 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
ستایش
سلام.خوبید؟
به به به به به ....
بازم به به به به به به این کارنامه ها و این گندایی که زدم. امروز کارنامه ها رو دادن. همه گند زده بودیم. همه به هم دیگه میگفتن کوفتت شه... نمیدونم وقتی همه مثل هم شدیم دیگه کوفتت شه این جا چی کاره س؟
خب بریم سر نمرات گند...
قران: ۵/۹ از ۱۰
دینی: ۱۷
عربی: ۱۶
فارسی: ۵/۱۶
علوم اجتماعی: ۱۷
تاریخ: ۱۷
جغرافی: ۱۷
زبان: ۲۰
ریاضی: ۱۵
علوم تجربی: ۵/۱۲ از ۱۵
حرفه: ۵/۶ از ۸
و حالا...
انضباط : (۱۹) به ما نیومده انضباط۲۰ بگیریم.
تموم شد...
+ نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 7:6 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
فریبا
سلام چه طورین؟بعد مدت ها (یه سالی شد فکر کنم)امدم.اینقدر درگیرم که اصلا فکرشو نمیکنید.از یه طرف امتحانای شفاهی ترم که همرو خوب دادم.از یه طرف این کلاس زبانه که خیلی خستم کرده.حتی جمعه هم کلاس میزارن واسه ادم.خلاصه درگیه درسم(مثلا)تو کلاس زبان پیشرفت داشتم.امروزم موقع صحبت یه سوتی دادم.واویلا.داشتم میگفتم دوستم تو اتاقم بود که به جای ضمیر شی از هی استفاده کردم.نه یه بار بلکه 2 بار.اخرشم اینقدر تو ضمیرا مواظب بودم که معلمه هی شوخی میرک و میگفت سوتیتو دادی.راحت باش...
+ نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387 8:2 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
ستایش
سلام. خوبید؟
امروز واسه نمایشگاه هفته ی معلم داشتیم کارامونو میکردیم که زنگ خورد. رفتیم به معلم ساعت بعد خانوم میرزایی (دبیرعلوم) که نریم سر کلاس. خانوم خدابنده م که امروز نبود . هرچی کارم بود انداخته بود گردن من. منم انداختم گردن اشکه...
حالا ما ام رفتیم اینو راضی کنیم مگه راضی میشه؟ حالا هی اصرار کن ... . دیگه راضی نشد. اشکه و هانیه رفتن تو کلاس نشستن. من و فرناز م رفتیم دنبال بقیه که ۱۲ نفری میشدن. دیگه تا من برم دستامو که گواشی شده بود و بشورم وقتی اومدم دیدم ۱۵ نفر از بچه ها بیرون وایسادن . معلمه نامردی کرده بود راهشون نداده بود. دیگه منم به جمعشون پیوستم و نشستیم یه خورده خندیدیم و بعدش چون صدامون زیاد بود معلممون اومد گفت عمرا راهتون بدم. برین تو حیاط. حالا همون موقع خانوم سید حیدرم اومد تو اهرو...یا ۵ تن... این دیگه کجا بود؟ حالا هی همه پشت همدیگه قایم میشدیم. اخرشم با کلی بهره بردن از نصایح خانوم سیدحیدر و واسطه شدنشون رفتیم سر کلاس که اگه نمیرفتیم خیلی بهتر بود. چون میخواست درس بپرسه و هیچ کس هیچی نخونده بود.
زنگ اخرم که دینی داشتیم و معلم دینی خانوم کلانتری به من گفت برو سوالا رو بخون بچه ها بنویسن. اعصابم خورد شد و اومدم نشستم. هزار دفعه یه سوال و تکرار کردم. بعد تازه دوباره میپرسین.
فعلا...
+ نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 1:42 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment