فریبا
سلام.خوبین؟امروز ما امتحان زبان نداشتیم.چون معلم ما پاش شکسته بود ما هم واسه همین توی حیاط کلاس اجرا میکردیم.واسه همین گفت نمیخوام بگین نتونستیم توی حیاط درس بخونیم.واسه همین امروز امتحان نداشتیم.اما واسه اینکه نمیشه اصلا امحان ندیم شاید هفته دیگه امتحان بدیم.واسه همین زیاد بهمون کیف نمیده...
خلاصه امروزم خیلی هوا باهال بود.دمش گرم.نه سرد(چون سرما بهتره)امروز دوی 540 داشتیم اما من ندوییم واسه اینکه نفسم بند میاد.حالا باید ببینم چی میشه؟؟؟راستیییییییی ستایش یه خبر...نمیدونم فهمیدی یا نه اما پدر ناظممنون سید حیدر فوت کرده.امروز بهش خبر دادن اونم با گریه مدرسرو ترک گفت
خلاصه از همین جا به این ناظم زحمت کشفوت پدر بزرگوارشونو تسلیت میگم و براشون از خدا صبر میخوام و امیدوارم که سایه ی مادرشون حالاحالا ها بالا سرشون باشه و ما دیگه ناظمه گلمونو گریون نبینیم...
پ ن :اصلا فکر نکنید چاپلوسی بودااااااااااا چون ناظم ما اصلا وبلاگ مارو نمیبینه..((هاهاها)))
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386 2:8 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
ستایش
سلام. خوبید؟
امروز امتحان زبان و عالی دادم. ( زحمت کشیدم...) هانیه هم میگفت خوب دادم. ولی نمیشد فهمید واقعا چه جوری داده؟ ولی چون ناراحت نبود خودش کلی بود. فرداحرفه داریم. الان هم که باید برم کلاس. فکر کنم اگه ما یه ربع به ۵ تعطیل بشیم من با سرویس ۵ و بیست دقیقه برسم خونه. اخه اقا هر دفعه صبر میکنه واسه خونشون خرید میکنه!!! سر راه وای میسه بچه شو از مدرسه میاره. تازه چون خونشون نزدیک خونه ی ماست میذاره ۱۰ دقیقه بعد از ساعت همیشگی میاد.تا دو سه هفته پیش از گرما تلف میشدم از حالا به بعد هم قندیل میبندم.
فعلا...
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386 1:30 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
ستایش
سلام. خوبید؟
امروز جواب های امتحان تاریخ و دادن. اول شده بودم ۵/۱۸ ولی بعد پریسا اومد دید یه نمره به من اضافه داده بعد یه نمره ازم کم شد به اون ۱ نمره اضافه شد.
تا اخر زنگ هم همش اذیتش میکردم خیلی حال میداد. دیگه اعصابشو خرد کرده بودم. امتحان اجتماعی هم خوب دادم. ولی به قول فریبا یه جوری بود. نه خیلی سخت بود و نه اسون. ولی باز یه جوری بود...
الان هم هانیه بغل دستم نشسته. اومده خونمون زبان کار کنیم. ولی همش خندیدیم. ولی فکر نکیند اصلا کار نکردیم ها...
هی میگه از راه مفعولی و فاعلی بهم یاد بده... بابا اخه من که اصلا از فاعلی و مفعولی اصلا نمیدونم چیه که؟ هر چی بهش بخوره همونو مینویسم. ولی هر جوری بود بهش حالی کردم.
فعلا...
+ نوشته شده در سه شنبه 29 آبان1386 7:0 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
فریبا
سلام.خوبین؟فدای تو ستایششششش جونم.امیدوارم تو هم موفق باشی خوشگلم.بله دیگه ریاضیمو بیست شدم.معلمه صدا زد گفت فریبا 20.منم حواسم نبود به مهتاب گفتم:فریبا چند؟گفت فریبا 20..یهو پریدم.بچه ها گفتن خودشم شوکه شده.خلاصه.امتحان دینیم خوب بود.اما معلمه ما واسه درس 5 سوال و اشتباه جواب داده بود.وقتیم اعتراض کردیم گفتن نمرش پخش میشه.همینجوریش هر سوال 2 نمره داشت.اونجوری دیگه میشد 3 نمره.اخرشم تاجیک اومد سرمون.هر 5 دقیقه میگفت از خداتون باشه من اومدم سرتون و الان همه التماس کردن من برم کلاسشونو...هیم مهدیه میگفت باشه خانوم ایول به شما.میشه بزارین بنویسیم.منم هی چپ چپ نگاش کردم.اخه یکی نیست بگه ما که کارت دعوت نفرستادیم بیای که تو رو فرستادن.والا ما خیلیم ازت بدمون میاد...والااااااااا
+ نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386 7:19 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
ستایش
سلام. خوبید؟
امروز امتحان دینیمو خوب دادم. ولی نه اونجوری که توقع داشتم. یه سوالم که معلممون اومد گفت ستایش چه سوالی و موندی؟ گفتم این سوال و یه موردشو یادم نمیاد. دیگه با هزار بدبختی معلممون و شقایق بهم رسوندن.
فردا هم اجتماعی داریم. فکر نکنم سخت باشه ولی درس پنجم که قو قضاییه و اینا توشه خیلی زیاد مطلب داره توش.
واااای این تینا داره دیگه واقعا حالمو میگیره. الان زنگ زده میگه اه یعنی چی؟ همش همه ی کارای معلمه هول هولکیه. باید این درسو میپرسید و امتحانشو میگرفت بعد تازه میگفت این درس هم تو میان ترم هم هست.
اخه یکی نیست بگه تینا جان به من چه؟ مگه من گفتم همه ی درسا رو تند تند بده؟
راستی فریبا خانوم تبریک واسه ریاضیت.
امیدوارم همیشه موفق باشی. نمیگم تا خودش بیاد بگه.
+ نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386 5:4 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
ستایش
سلام. خوبید؟
امروز امتحان تاریخ و بد ندادم. فکر کنم ۱۸ بشم. البته واسه بالای ۱۹ خونده بودم. ولی چون معلم فریبا اینا سوال ها رو طرح کرده بود کلاس ما یه سوال و بلد نبود.
ولی خدا رو شکر مثل اینکه فریبا خوب داده. فردا هم دینی داریم. ملممون یه دفعه هم نپرسیده. وااای نمیدونم چه طوری میخوام ۵ تا درس طولانیو بخونم؟
ولی نمیدونم چرا برام فرقی هم نمیکنه که نمره چند بشم؟ البته بقیه این طوری نیستن ها...
مثلا امروز هانیه میگفت ورقه رو سفید تحویل دادم و تا اخر زنگ اعصابمونو با گریه هاش خورد کرد. ولی بعد یه خوره اروم شد.
واااای فقط امروز نزدیک بود یه سوتی بدم.....
معلم حرفه از دستشویی معلم ها اومد بیرون اومدم بهش بگم خسته نباشید که یهو یادم افتاد ا دستشویی اومده بیرون... فقط خدا رو شکر حواسم بود. البته من واسه اون نمیخواستم بگم که... خلاصه روز باحالی بود.یه دفعه هم زهره و عطیه حرکات موزون انجام میدادن که یهو عطیه وسط سالن ولو شد. من که دیگه نتونستم جلو ی خودمو بگیرم زود رفتم سر کلاس.
موفق باشید.
+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386 1:39 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
فریبا
سلام.امروز امتحان ریاضیمو خوب دادم.اما واسه ی یه جذر حدود ۳۵ دقیقه مونده بودم.۱۵ بار حلش کردم.اخر درست شد.بچه ها گفتن داشتی میمردی.که..خلاصه..یکی از معلم هامون(که به نظرش حامد کمیلی خوشگله) داشت دررابطه با قرص میگفت برگشت اشتباهی به جای فیلم ما چند نفر و شخص افراسیاب(ادم بده)گفت فیلم ژرواز در حباب و حامد کمیلی..همون لحظه نسترن از عق برگشت گفت اینم که همرو حامد کمیلی میبینه..من و پانی و هانیه ترکیدیم از خنده.معلمه یهو کوب کرد.بعدشم که دستم و بلند کردم از روی دینی بخونم.بگرشتگفت خوب فریبای عزیزم گرچه با پانی گاهی ریز ریز حرف میزنی اما دختر خبوی هستی که حواست هست...زنگ اخرم که معلمه نیومد کلاس و گذاشتیم روی سرمون...((سرم درد گرفت بس که سنگین بود))والاااااا
+ نوشته شده در شنبه 26 آبان1386 7:34 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
ستایش
سلام. خوبید؟
امروز امتحان ریاضی داشتیم. بد ندادم.ولی خوب هم ندادم. اصلا نفهمیدم چه جوری دادم؟انقدر امروز اعصابم خورد بود. چون دیگه تا حالا هر وقت حتی اگه خودم هم کشته باشم بازم خوب نمیشه نمرم. دیگه بچه ها که جواب ها رو میگفتن یه دو سه ایی غلط داشتمو لی خودم میدونم بیشتر از ایناست. با بی خیالی تمام این امتحانو دادم. حالا خدا بقیه شو بخیر کنه...
امروز کلاس هم دارم. بابا حالا مگه تو دو ساعت چقدر میتونی بخونی؟ اینو به تینا گفتم. از صبح تا حالا همش با گفتن این که وااااای امروز کلاس داریم رو اعصاب من راه رفته.
فردا هم تاریخ داریم. با این معلمی که من دارم امسال اصلا با تاریخ حال نمیکنم. من که عاشق تاریخ بودم. انقدر این معلمه خودش و کلاسش سردن که ادم میخواد همون جا یکی بزنه تو دهن معلمه بعدم از کلاس بزنه بیرون.
فعلا...
+ نوشته شده در شنبه 26 آبان1386 1:42 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
امروز ازم علوم ÷رسید. بلد بودم. فقط یه سوال %25 رو بلد نبودم. امروز دوباره تولد بود. ولی تولد یکی از بچه ها که یه خورده تو حرکتشو درسش مشکل داره. ما هم واسه اینکه خوشحالش کنیم واسش تولد گرفتیم. من هم واسش یه گردن بند بردم. ماامانم انتخاب کرده بود. وای من خوشم نیومد. اخه خیل مومنن. بعد گفتم شاید به دردش نخوره. مامان ما هم که یه گردن بند سوسولی خریده واسه اون. از یه طرف هم اخه ادم نمیدونه براش چی بگیره؟ چون اونطوری هم هست خیلی سخت تره. به شقایق خانم هم گفته بودن که براش کادو بخر گفت من به جز لوازم ارایش چیز دیگه ای نمیتونم بیارم. اصلا با همه فرق میکنه. اول سال هم هی میخواست خودشون به من بچسبونه ولی دید محلش ندادم رفت سراغ یکی دیگه
÷ریا هم همچنان هست. یه دفعه باهاش حرف زدم. ولی هنوز هم ازش دلخورم. تازه اونم نا خواسته بود. واسه نمایش همینطوری نفهمیدم کیه باهاش حرف زدم. ولی بعد هم ÷شیمون شدم. ولی با این حال هنوز هم باهاش مثل یه فرد غریبه رفتار میکنم.
فعلا...
دیروزتولد سحر بود. کلی شیرینی و ÷فک و چی÷س و اینا اورده بود که فقط ÷فکش به ما رسید. ولی گیر دادیم بهش مجبور شد لوبیا مهمونمون کنه. اخه اون روز مدرسمون لوبیا میداد. البته اسمش لوبیا بود ولی همه چی توش بود.!!!
من هم یه اس÷ری براش بردم. همه تقریبا براش اس÷ری اورده بودن. یکیش که واقعا بوی ÷یف ÷اف میداد. یکی دیگشم که انگار گلاب و خالی کردن توش. یه عروسک هم براش اورده بودن. ولی روش یه چیزی به عربی نوشته بودن.!!!
چهارشنبه هم که واقعا شانس اوردیم علوم ورقه های نزدیک شونده و... رو ن÷رسید. رفتیم اتاق جغرافیا خورشید و زهره و... رو درس داد. این چند روزه هم همش دارن درس صلوات نظامیو دست لبنانیو ... رو یاد میدن. یه دفعه هم به قول خودشون ما سومی ها رو تحریم کرده بودن. کاری باهامون نداشتن. به اولی ها و دومی ها درس دادن. بعد ÷رسید : حالتون گرفته شد؟ من و بقیه گفتیم نه...
دیگه صداها قاطی شد مجبور شدیم صبر کنیم دوباره یادمون بدن. ولی خوب هم بود چون از وقت کلاسمون رفت...
فعلا...
سلام. خوبید؟ امروز همونطور که گفتم بردنمون موزه ی برق. بد نبود. ولی یه فیلم گذاشتن که ده دقیقه ی اخر دیگه واقعا همه ی بچه ها صداشون در اومده بود. واقعا هم نق زدن هاشون به جا بود. یه عکسو صد دفعه نشون دادن. من و یکی از بچه ها کنار هم نشسته بودیم داشتیم فکر میکردیم تو مینی بوس چی بخونیم. موقع رفتن هم چون م ن صدام از همه بلند تر بود خانم گردون زاده فقط منو دیدن و گفت ستایش از تو توقع نداشتم. نظرم راجع بهت عض شد. بعدش هم که داشتیم بر میگشتیم از مینی بوس که ÷یاده شدیم گفت اخوان صبر کن. اسماعیلی و... . یهو اسماعیلی زد زیر خنده. خانم گ.. گفت زحر مار. گفت خانم اخوان دیگه کیه؟ گفت خانم اون ستایشه. بعد بهمون گفت من حساب شما ها رو میرسم. گفت میام سرکلاستون . ما هم رفتیم سر کلاس. هر دفعهکه در میزدن باهامون کار داشتن من قلبم وای میساد. اخه با این معلمه خیلی جور بودم.
فعلا
سلام. خوبید؟ دیشب رفتیم تولد عطیه. خیلی حال داد. البته فقط ما و مامانامون و خودشون بودیم. دیگه کسی نبود. چون فقط خودمون بودیم دیگه اعصابمون هم خورد نشد.
فردا مارو میخوان ببرن موزه ی صنعت برق.
1000 سال بعد از کلاس فریبا اینا.
واسه همین هم واسه فردا فقط ریاضی داریم. خدا رو شکر از دست معلم گند علوم اجتماعی راحت شدیم.
واااای فردا کلاس هم دارم. اصلا خیلی وقته دیگه حال و حوصله ی هیچیو ندارم. بابچه ها لحظه شماری میکنیم کلاس تموم شه.
فعلا...
سلام عزیزم؟خوبی؟اما چرا صدات اینجوریه؟اتفاقی افتاده(...)جون؟_نه یعنی اره.راستش هر چی قرص توی خونمون بود خوردم.الانم خیلی حالم بده._چی؟ چی کار کردی؟کسی خونتون هست؟_اره مامانم فهمیده وای حالم داره بد میشه...
دو شب پیش این اتفاق افتاد دوستم خودکشی کرده بود.اسمشو نمیخوام بگم.
روز بعد:اینور حیاط و میبینم نیس.اونور و میبینم نیس.زنگ خورده همه سر صفیم._پانی (...)ندیدیش؟_نه چه طور؟چرا رنگت پریده؟_ها؟نه چیزه.هیچی نشده.
بالاخره میاد حالش خیلی بده.سرش گیج میره و حالت تهوع داره.کل مدت گریه میکرد و با من حرف میزد.
ستایش دیدش.اما متوجه نشد چه خبره...اخرشم زود زنگ زدن مامانش بیاد ببرتش.ساعت 4 همون روز بهش زنگ زدم.هنوز حالش بد بود اما خیلی بهتر شده بود.امروزم اومد مدرسه خیلی پشیمون بود.میگفت دیگه عمرا از این غلطا بکنه(((به خیر گذشت)))امروزم روز خوبی بود.پینگ پنگم خیلی خوب شده.قرانم کلی با معهلمه کل انداختیم(من و نسترن)همیشه توی کل با معلما یه جورایی با همیم.راستی امروز با پانی رفتیم پارک گیو.خیلی خوش گذشت.تنهای تنها بودیم توی پارک/البته مامان اینا هم بودن.کلیم پلیس ریخته بود توی پارک و همرو میگشت.اخرم به من و پانی گفت یه جایی بشینین که توی دید باشین.جاهای پرت نشینین...
جدیدا پستام خیلی طولانی میشه..(هاهاها
سلام. خوبید؟
فردا تولد عطیه ست. هم من میرم هم فریبا. بیشتر از 5 دعوت نکرده. ولی با مامانامون. روزی که هانیه اینا فهمیدن گفتم شاید ما نریم. اخه 5 نفری حال نمیده. با یه خورده حرف زدن قانعشون کردم. ولی کارشون بد بود. امروز جواب امتحان ریاضی ها رو دادن. گند زده بودم. ولی با ÷ریا یکی شده بودیم. جفتمون 16 شدیم. ولی بد دادم. البته همه بد دادن. راستی دیروز نمایش قرار بود اجرا کنیم اونم بود. منو وقتی درست کردن خودمو با مقنعه ام ÷وشوندم. واسه همین هم هیچ کسو درست نمیتونستم تشخیص بدم. یه چادر از نماز خونه برداشته بودم واسه خودم. (واسه نقشم) بعد دیدم یکی داره برش میداره. رفتم گفتم اه اینمال منه. اگه نمیگفتم دیگه باید سه طبقه رو میرفتم و میومدم. بعد که با صدای ÷ریا روبرو شدم جا خوردم. گفت اه باشه بیا. گرفتم. ولی وقتی گرفتمش فهمیدم این اونی نیست که من برداشتم. دیگه بهش فکر نکردم و نمایش تموم شد. بعد که اومدیم بریم سرو صورتمونو بشوریم ÷ریا گفت ستایش اون چادره مال منه. بذارش رو میزم. نمیدونم چرا اصلا برام مهم نبود. وقتی با کسی که باهاش قهر بودم روبرو میشدم بالاخره یه حسی بهم دست میداد. حالا یا خوب یا بد.. ولی دیروز خیلی بی تفاوت بودم.
86/8/9
سلام.امروز خیلی کیف داد.زنگ اول که زبان داشتیم که نیومده بود.به جاش یه دختر خانومه جوون اومد.من و نسترن و پانی و هانی(یه هانیه که توی کلاس ماست)با مهتاب بیچارش کردیم.هی میگفتم من بخونم.بچه ها میگفتن اره بخون.اون میگفت نه.خلاصه اینقده بخون نخون کردیم که اخر خوندم.بعدشم هی میگفت کتابارو ببندید.دوباره انگار پشیمون میشد میگفت باز کنید.ریاضیمو خیلی بد دادم.زنگ بعدم که پرورشی داشتیم.از اول زنگ هی گفتم خانوم..هی محل نداد.اخرش به یکی از بچه ها گیر داد که وسط حرف من سوال نکن.منم همون لحظه گفتم...والا خانوم ما از اول صحبتاتون مشتاقیم ازتون سوال بپرسیم تحویل نمیگیرین.هیم میزنه زیرش(حالا زل میزد توی چشام و خودش و میزد به اون راها)اخرشم گفت حالا بپرس.گفتم ما این همه مطلب میاریم کی میخونیم؟شما که فقط خودتون حرف میزنید.واسه همین گفت بی بخون.منم 48 راه برای جلوگیری از میوه هاروخوندم.کل کلاس دیگه ترکیده بودن.زنگ اخرشم حرفه داشتیم.تا اومد امتحان بگیره جای من و عوض کرد.یهو همه رفقا گفتن اااااا خانووووم....معلمه هم هیچی نگفت.منم هی نگاش کردم خندیدم.حرصش گرفت برگشت به یکی گفت شما از این به بعد تک تک حرکات بچه هارو بنویسید.بعد دوباره بهم نگاه کرد.منم یه خنده تحویلش دادم.اخرشم که وقت نماز بود.هی میگیم باید درس و تموم کنی.میگه نه..گوش بدین.داشت درس میداد که من کیفمو جمع کردم و شروع کردم به پانی یاد دادن که چه جوری وقتی سردرد گرفت سرشو ماساژ بده.خلاصه..عصرشم که کلاس داشتم.جوهز خودکارم تموم شد منم اومدم بشکونم خودکاررو یهو از این ور کلاس پرت شد اونور کلاس.همزمان کل کلاس ترکید.معلم زبان م گفت دوشنبه میان ترم داریم.و این یعنی احتمال رفتن به تولد عطیه بیشتر شده.عجب....چه قده نوشتم...
سلام. خوبید؟ چه خبرا؟
امروز امتحان ریاضی داشتیم. خوب بود بد نبود. ولی فکر نکنم خوب بشم. تازه امروز دو تا شوک هم بهم وارد شد. زنگ اول که تمرین های قران و حل نکرده بودم صدام زد برم ÷ای تخته. فقط خدارو شکر بلد بودم. زنگ اخر هم که داشت صدا مزد بریم تمرین حل کنیم من هم گفتم منو که دفعه ی ÷یش برده الان دیگه نمیبره.ولی تا اسممو صدا زد یهن مثل برق گرفته ا شدم . البته بلد بودم ولی خوب خیلی جا خوردم.
امروز با تینا خیلی خندیدیم. همش مسخره بازی در می اورد بعد که خودش خنده ش میگرفت من جامدادیمو مینداختم ÷ایین میگفتم برو ÷ایین. شقایق نمیدون م گفتم یا نه؟ ولی طبق معمول به همه گیر میده اصلا هم با بچه ها حال نمیکنه. ما همش میخندیم ولی اون تو یه عالم دیگه سیر میکنه. دختر درستی هم نیست. هیچ کس ازش خوشش نمیاد.
همین!!!!!!!!!!!!
فعلا...
سلام.این یه مدت به قدری درس و امتحان وکار داشتم که اصلا نپرسید چرا نبودم؟؟(جالبه هیچ کسم نمیاد اینجا)من بازم میگم هدف اصلیه من خاطرات به جا گذشتنه.درسته نظر میدم و دوست دارم نظر بدن.اما اینم واسه اینه که بشه یه خاطره...تا حالا که همه ی درسامو خوب دادم.با خانم دخانی(ورزشم)مشکلی دارم فعلا.اما از حرفه خوشم نمیاد.اونور زکه کتاب من و گرفته.10 صفحه درس داده.اما یه خطم واسه من نکشید...کلی عقب افتادم.اخرشم کتاب و همین جوری باز گذاشت از کلاس رفت بیرون دم در گفت کتاب هر کس بود برش داره.البته فکر نکنن من خودم رفتم کتابمو...بعد اینکه ازم درس پرسید کتابمم گرفت.یه بارم که یه درسی نداشتم به جاس تاجیک(معلم دینی پارسال که صداش در نمیمود اوم دسرمون)که منم باهاش بحثم شد...اخه میگفت هر کی زود میمیره یا مریض میشه ادم بدیه و با خدا نسیت.اخرشم عصبی شدم از کلاس رفتم بیرون.وقتیم که اومدم با یکی از بچه ها سر کلاسش دعوام شد که دیگه خوده تاجیک هیچی نگفت رفت نشست سر جاش...از این به بعد سعی میکنم بیشتر بیام.راستی واسه تولد عطیه شاید نتونم برم چون امتحان میان ترم دارم...معلمه هم نمیگذره..حالا موندم چی کار کنم؟؟؟
سلام. خوبید؟ دیروز توم درسه ازمایش علوم داشتیم. یکی از بچه های گروهمون هی میگفت من از اون ظرف ت÷ل ها میخوام.!!!
بچه ظرف ت÷ل خیلی دوست داشت.
هفته ی دیگه ÷نجشنبه هم تولد عطیه ست. من هم تنها 20 ابان که نمیدونم چه روزی میشه تولد یکی از بچه های کلاس دعوت شدم. گفتش که ما اهنگ نمیذاریم ها!!! یکی از بچه ها هم گفت عیب نداره تسبیح میاریم صلوات میفرستیم!!!
امروز ادبیات ÷رسید. ولی از من نه. یه دفعه تو زنگیم هم که درس خونده بودم ازم ن÷رسید. حالا روزی که نخونده بودم اولین نفر هم اسم منو صدا میکنن.
واسه حرفه ما )گروه ما) اولین گروهی بود که روزنامه دیواریشو تحویل دا اونوقت امروز دفتر معلمممون و دیدم دیدم اصلا اسم ما تو دفتر واسه روزنامه دیواری نیست. خلاصه بهش گفتم اسممونو نوشت.
وااای این مسئله های مقیاس ÷در ادمو در میاره . خیلی سخته. خانم اومدن نشستن دو تا فرمول ÷ای تخته نوشتن میگه خوب بچه ها حل کنید. بابا یه توضیحی ... هیچی نگفت اونوقت میخواد شنبه هم ب÷رسه.
خوب دیگه برم ..
فعلا!!!
سلام. خوبید؟ چه خبرا؟ راستش اصلا با این وبلاگ حال نمیکنم که دیر به دیر ا÷ میکنم. یه جوریه. راستی دیگه نمی یاید نظر بدید...
امروز یه قصه ی مسخره و بچه گونه رو تمومش کردیم.
هیچی دیروز دیدم ÷ریسا با گریه اومده میگه ستایش نگین بهم گفت برو اونور من با نمیدونم کی؟( من نمیدونم) میخوام خصوصی حرف بزنم. گفتم خوب این گریه داره؟ میگه اخه نمیدونی چی گفت که... جلو اون منو خراب کرد. گفتم به خدا یه خورده غقل شما ها رشد نکرده. گفت عقل من؟ گفتم اره. گفت اره تو خیلی عاقلی. گفتم من با شما هیچ فرقی نمیکنم ولی هیچ وقت واسه مسائل مسخره با دوستام به هم نمیزنم. رفتم تو حیاط. اخه زنگ تفریح بود. داشتیم میومدیم تو حیاط فریبا گفت : حالا میگن امار طلاق بالا رفته. وقتی همچین کسایی باشن وضع از این بهتر نمیشه.!!! البته به شوخی.!!!!
امروز فریبا اومد گفت نگین به من گفته ÷ریسا اومده ÷یش من گفته ستایش هرچی از دهنش دراومده به من گفته. من به ÷ریسا هیچی نگفتم فقط بهش بی محلی کردم. زنگ تفریح نگین اومد گفت بیاید تو و فریبا ببینیم باید چی کار کنیم؟ گفتم من امروز بهش (به ÷ریسا) بی محلی کردم حتما خودش میفهمه. زنگ بعد دیدم دست انداختن تو گرن هم دیگه ÷ریسا اومد گفت ستایش خانم. خانم با شعور مثلا تو به من بی محلی کردی؟ من هیچی نگفتم. گفت باشه خانم رفیق باز. من فقط یه لبخند کمرنگی زدم و راهمو کشیدم رفتم. همین. اصلا حال و حوصله ی تکرار کارهای بچه گونه ی ÷ارسال و ندارم.
فعلا.
سلام. خوبید؟ ببخشیدچند روز نبودیم. من که تو این چند روز خفن گیر داده بودم به یه رمان. ولش هم نمیکردم. خیلی باحال بود. با این که مال عهد بوقه ولی خیلی تو روحیاتم تاثیر گذاشته. همش فکر میکنم دارم باهاشون زندگی میکنم.
شاید واسه اینه که خیلی وقت بود که یه رمان نخونده بودم.
وااای. حالا اون هیچی. امروز خانم مدیر برای اولین بار تو سال تحصیلی 87-86 اومد برامون حرف زد. با کلی نصیحت شروع شد و من که دیگه نفهمیدم با چی تموم شد.ولی با ای که خیلی گرم بود خیلی خندیدیم. نمیدونم خانم خدابنده( یه معلم دیوونه با کلی اعتقادات مسخره.) چی گفت؟ اهان گفت مشکلی نداریم. وااای تینا هم اداشو در اورد. یهو برگشت دید سید حیدر`شتشه. وااای برگشت گفت جویایی بیا اینجا ببینم. ما دیگه چیزی ندیدیم. ولی وقتی اومد فهمیدیم چیز خاصی نبوده. امروز واسه حرفه روزنامه دیواری درست کردیم. خوب شد. بد نشد. سر اون هم خیلی خندیدیم.
فعلا خداحافظ...
سلام. خوبید؟ چی کارا میکنید؟ دیروز مدرسمون افطاری داد. خیلی حال داد. همش با بچه ها خندیدیم. همه هم گوشی اورده بودن. یهو اومدن گفتن دارن از بالا میگردن گوشی بچه ها رو میگیرن. همه هول شده بودن. هرکی گوشیشو یه جا قایم کرد.امروز علوم داشتیم. باید علوم میخوندیم. من که هیچی نخوندم رفتم تو مدرسه خوندم یادش هم گرفتم ولی به من نرسید.بعدش هم بابچه ها میخندیدیم بعد که اومد سرمون قرار بود مسئله حل کنیم من فرمول ننوشته بودم. داد زد سرم گفت من داشتم اینجا تو گوش خر یاسین میخوندم؟ من هم هیچی نگفتم یعنی چیزی نداشتم که بگم.ولی دیگه ازش خوشم نمیاد. خیلی دوستش داشتم فکر میکردم با بقیه معلم ها فرق داره. مسخره... وااای فردا هم امتحان ادبیات داریم از فصل 1. اخه بدبختی اونم نخوندم. حرفه هم امتحان میگیره. اشکال نداره. صبح باید بلند شم بخونم.
فعلا خداحافظ...
سلام.امروز یک رویداد تاریخی در برابر چشمانه متعجب جمعی از دوستان رخ داد.ان هم از نوعه صفویش.همانند شاه اسماعیله بیچاره که بدون توپ و تفنگ به جنگ با سلطان سلیمه تهی از مرام رفت.یعنی سلطان سلیم به جنگ با شاه اسماعیل رفت.نه نه سلطان سلیم به جنگ با شاه اسماعیل امده بود.در اینجا نقش شاه اسماعیله طفلی را اینجانب شاه فریبا و سالطان سیلمه نامرد رو شخص نگین با ان زره ی سنگین و فولادیش اجرا کرد.به این صورت که سلطان نگین وحشیانه به سمت بنده در حرکت بود و من بدون هیچ سلاحی با مشت به سمت بالای معده ی ایشان کوبانده و با دست مچاله شده ی خود روبه رو گردیدم.از اینرو تصمیم گرفتم با کتاب تاریخ خود او را مورد حمله قرار دهم که برای بار دوم نیز با دیدن کتاب درسیه پاره و مچاله ی خود شاهد مچاله شدن خود نیز بودم....مرگ بر سلطان سلیم و مرگ بر صفویه...
امروز به دفعات بلاهای خطرناکی که به سره اینجانب نازل شد به ممتاز بودن خود در مدرسه ((واقعا))امیدوار شده و برای هزارمین بار به وجود تعدادی دختر حسود از نوع چشم شور دارهاش پی برده و اطمینان حاصل کردم که برای بنده دود کردنه سه وعده اسپند در روز واجب میباشد.گو اینکه در چند روز اخیر حرفهای دوستان محترم خود را از یاد برده و انجام این امر مهم را به پشت گوش خود((دقت کنید دقیقا پشت))انداخته و خود مسبب تمام بالاهای نازل شده هستم.خوب ...خود کرده را تدبیر نیست.اینک برای ثابت شدن به شما دوست عزیز که چشم هایتان از همه جهات گشاد(گرد)شده تعدادی از خطراتی که از بیخ گوش((دقیقا بیـــخ))عبور کرده نام میبرم..مثال:
1. پیدا نکردن رگ برای دادن خون...
2. نشستن صدف عزیزم روی دستم...
3. برخورد پیشونی و فوق ان به پله ها..
4. برخورد یک توپ پر باد والیبال به سمت چپ شونه..
5. برخورد میز نسترن گل از عقب با کمر خمیده ی من...
6. گرفتن سردرد به شدت زیاد در اواخر کلاس..
اینا پست هایی هستن که ما توی بلاگ اسپات گذاشته بودیم.
ولی به نظر من تجربه ی خوبی بود.
همین ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386 9:41 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
سلام. خوبید؟
امروز من مدرسه نرفتم. یعنی دیشب که رفتم چا خونه رو دیدم بعدش یه بدن دردی گرفتم که خدا میدونه. فوری اصلا نفهمیدم چطوری نماز خوندم؟ اونم نشسته. ستون فقراتم داشت نصف میشد از وسط . نصفه شب هم پاشدم تا یکی دو ساعتی خوابم نمیبرد. خلاصه خیلی حالم بد بود. حالا الان که بهتر شدم متین میگه این که از من هم بهتره. حالا قرار شده فردا هم اون مدرسه نره...!!!
واااای از شنبه هم امتحانا شروع میشه. اولیش هم ریاضیه. خدا کنه بتونم بخونم. تازه امروز هم که نرفتم مدرسه قرار بود واسه شقایق کتاب جغرافی ببرم. دیشب زنگ زده مخ منو خورده. من که حالم بد بود. اونم هی راه میرفت رو اعصابم. خدا به خیر بگذرونه شنبه رو که باید جواب اونو بدم.
فعلا...
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386 9:31 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
ستایش
سلام .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دو باره اومدیم.........................
البته چون خیلی اصرار کردید ها......(نمیدونم یعنی مطمئن نیستم اصرار و همین طوری مینویسن. کسی هم نیست که ازش بپرسم...)
خوب فریبا ی عزیز ورود شما رو خیر مقدم عرض میکنم...
در ضمن از toy و شکلات شور و تمام با معرفت ها که البته یکی دونفر بیشتر نبودن کمال تشکر رو داریم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386 6:56 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment