Friday, January 16, 2009

اسفند1385


Click to view image details

.سال نو بر همه ایرانیان عزیز مبارک باد .

(فریبا)

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385 2:44 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


سلام.حالتون خوبه؟خوب خدا رو شکر..راستش این چند روز سرم خیلی شلوغ بود..همش خرید سفره و عید و با رفقا خوش گذرونی..شاید دیگه تا اخر سیزده به در نتونم بیام چون می خوام برم مسافرت..(البته شاید نتونم بیام)به هر حال دلم برای همتون مخصوصا ستایش عزیزم تنگ می شه...ستایش گلم نمی دونم چرا تلفن خونه رو جواب نمی دادیم..به هر حال بدون هر جا هستم به یادتم و بهت smsمی دم پس غصه نخور..(حالا کی غصه خورد؟)مطلب بعدی هم در مورد عیده..دوستای عزیزم سال نو رو حالا که ساعاتی بیشتر تا پایان سال ۸۵ باقی نمونده بهتون تبریک می گم و امیدوارم هر جا که هستید شاد و موفق باشید و روزای خوبی رو پشت سر بزارید..ستایش عزیزم امیدوارم امسال هم مثل سال گذشته در کنار هم باشیم و سال های بعدی هم اگه پیش هم نبودیم حد اقل هم و فراموش نکنیم.. کوچیک شما : (فریبا)

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385 10:38 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


دقیقا ۱۸ساعت و ۳۷ دقیقه و ۲۶ ثانیه مونده به سال ۸۶. بیاین برای سال جدید گناهامونو دور بریزیمو فراموششون کنیم و مطمئن باشیم که خدا هم اونا رو فراموش می کنه..... (ستایش)

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385 9:8 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385 8:58 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


سلام. ببخشید دیگه اخر ساله دیگه کلی کار داشتیم. دو روزشو خونه ی مادر بزرگم بودم. دیروز هم که کلا اینترنت قطع بود. امروز اومدم. بابا سال نو مبارک. انشاء... که سال خوبی داشته باشید.از فریبا هم هیچ خبری ندارم. فکر کنم رفته ددر. ولی تلفن خونه رو که جواب نمی دن. فریبا جان هرجا که هستی مهم نیست. بهت خوش بگذره.سال خوبی داشته باشی......

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385 8:57 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


سلام.دیرووز یه غرفه توی مدرسه داشتیم که قرار بود همه به زبان انگلیسی صحبت کنن و خرید.البته مربوط به نمره ی عملی ترم دوم زبان بود.خلاصه زنگ اول که داشتیم ستایش و چند نفر دیگ هرفتم غرف رو اماده کنن معلمم از ما نپرسید.زنگ دوم که ریاضی داشتیم .منم سوال هارو واسه سنایش نوشتم و هر چی به خانوم گفتیم بزارید ما بریم نذاشت.تا لحظه اخر رسیدیم و دیدیم همه چی تموم شده.او نقدراعصابمون خورد شده بود که.خلاصه ستایش خسته و منم یه سردرد شدید گرفته بودم.زنگ سومم که ستایش توضیح داد.

(فریبا)

+ نوشته شده در جمعه 25 اسفند1385 11:25 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


سلام. خوبید؟ امروز تعطیل شدیم. سلام زندگی!!!... واقعا از دست این امتحان ها راحت شدیم. اوه اوه امروز یه معلم اومد سرمون خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. اومده می گه دیکته بنویسید.(پا تخته ای). من امروز انقدر خسته بودم که نمی تونستم بنویسم.اخه امروز غرفه داشتیم. حالا فریبا بهتون میگه. اومده می گه چرا نمینویسی؟ می گم خسته ام. پایین خیلی کار کردیم خسته شدم. میگه خسته شدن جه ربطی به دست داره؟ میگم وقتی من خسته باشم کاری نمی تونم بکنم. گفت خوب نمی تونی چرا مسئولیت قبول می کنی؟ می خواستم همچین بزنم تو دهنش ها.بعد دوباره یک ربع بعد اومده می گه چقدر بد خط نوشتی! گفتم ببخشید من گفتم نمی تونم بنویسم. گفت اسمت چیه؟ گفتم ستایش.

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385 7:0 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


سلام.ببخشيدا چند روز بود نبودما. اين چند وقته همش بيرون بوديم. به دوستم هم گفتم ساعت ۵ زنگ بزن. يعني يك شنبه كه ديدمش گفت كي زنگ بزنم؟ گفتم خوب دوشنبه كه نمي شه. سه شنبه هم كه گفتم چهار شنبه سوريه نميشه. گفت خوب چهارشنبه زنگ بزنم؟ گفتم باشه. حالا خوبه پشت خط مونده باشه!!! اينه ديگه كه نمي تونم بيام. امروز هم كه خانم علوم اجتماعي همه ي سوال ها رو داد و يكي از بچه ها گفت چي؟ خانم ..... هم گفت كه هيچي عزيزم. شما بگير بخواب زنگ كه خورد صدات مي كنيم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385 6:10 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


راستش امشب که چهارشنبه سوری بود عصرش خیلی حالم گرفته شد.چون انگار نه انگار چهارشنبه سوریه.رفتم بیرون و اومدم اما حتی دریغ از یه دونه سیگارت که کسی بندازه..اومدم خونه و بعد ۳ ربع کم کم شروع کردن.(اینم بگم پارسال بچه های کوچه ما چهارشنبه سوری توپی گرفتن .مراسم جلو خونه ما بود و کلی زدن و رقصیدن جاتون خالی)منم به همین امید هی انتظار داشتم یه حرکتی یه چیزی که دیدم نه داره شروع می شه و یه کم اروم شدم.اولش خواستم جلو درخونه پیش داداشم وایسم.اما خوب اونجا یه دونه دخترم پر نمی زد.رفتم بالا پشتبون دیدم که خیلی بهتر منطقه جلو چشامه پس همون جا موندم و شروع کردم.ازار و اذیت.از اون جایی که کسی به فکرش نمی رسید من اتیش پاره اون بالا باشم فکر می کردن فرشته های خدان که دارن از اون بالا سیگارت می ندازن (البته من خودم دست کمی از فرشته ندارم)یه هدف نشونه می رفم و بوووووم بیچاره سه متر می پرید هوا البته توی این مدت دخترم زیاد اومدا.اما من دیگه اون بالا جا خوش کرده بودم.بعدشم که اتیش روشن کردن و بزن بکوب.قر تو کمرم داشت دیوونم می کرد اما هر جور بود ارومش کردم بعدش رفتم یه گوشه یه قری دادم.دوست داشتم از روی اتیش بپرم اما خیلی شلوغ بود و فقط کافی بود من برم طرف اتیش.یه ذره که خلوت شد موقعیت و مناسب دیدم و حمله.حالا نپر کی بپر همه کف کردن.(تنها دختر کوچه بودم که از روی اتیش پریدم)خیلیلا اومدن امضا بگیرنا اما خوب من افتخار ندادم.بعدشم مثل موش چپیدم توی خونه رفتم سراغ درس و مشقم (به وبلاگ و اینترنت می گن درس و مشق)الانم که در خدمت شمام تونستم از روی میدون های مین مختلف جان سالم ببرم.

پ ن ۱ : ازتون می خوام دعا کنیم که ستایشم مثل من بتونه جون سالم به در ببره.

پ ن ۲: خیلی پر حرفی کردم .شما به بزرگی خودتون ببخشید .اخه از این شبا فقط یه بار تو سال پیدا می شه.

پ ن ۳: چیه توی دلت گفتی کاش جان سالم به در نبرده بودی؟!!

(فریبا)

+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385 9:24 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


سلام دوستان عزیزم.امروز سر کلاس کنار ستایش نشسته بودیم که یهو دیدیم ردیف ما خالیه خالیه..۵ تا بچه هم از کلاس سریع خارج شدن خوب ما هم فکر کردیم زنگ خورده بدو بدو بدون توجه به خانوم از کلاس زدیم بیرون که دیدم خانوم انگار دزد گرفته اومده سراغمون که شما به چه منظوری این جوری از کلاس خارج می شید؟اااا خانوم مگه زنگ نخورده؟ اما نگار جدی جدی زنگ نخورده بود و این ما بودیم که ضایع شدیم.نگو بچه ها ردیف و خالی کرده بودن و اون ۵ تا هم با اجازه رفتن بیرون تا شیر بگیرن.خانومم گفت نمی زارم بیاید توی کلاس بعدش گفت بیاید کنار دیوار وایسید.ما هم وایسادیم خلاصه خیلی در حقمون نامردی شد.یه منفی و خوشگلم واسمون گذاشت.بابا به من چه؟؟بعدشم که زنگ خورد و ما عصبانی از کلاس خارج شدیم.ولی به خدا ما فکر کردیم زنگ خورده.حالا من اومدم دارم واسشه مامانم تعریف می کنم که مامانم با یه لحنی گفت: نه انگار داری پیشرفت می کنی!!!

(فریبا)

+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385 9:14 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


هم کلاسی عزیزم این گل رو تقدیم می کنم

به تو که توی تمام روزای بد و خوبم باهام همراه بودی

+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385 12:9 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


امروز با کمال افتخار در حال خوندن درس بودم.کلاس ساکت بود و من خیلی زیبا داشتم می خودنم که بازم(مثل همیشه)دیدم کلاس ترکید..ای بابا این بار چی شد؟؟نگو وقتی من داشتم می خوندم: حتما می دانید که ناشور کسی جز من نبود!...که خانوم سریع بر می گرده می گه: به سلام علیکم.خوشبختم.منم(ــــــ)*هستم..

*=نام معلم گرامی.. (فریبا)

+ نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385 1:54 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


سلام. خوبید؟ببخشید چندروز نبودیم. این چند روزه یا امتحان داشتیم یا کلاس بودیم.کلاس زبان من که رفت تا بعد عید. مدرسه هم گفتن اره باید تا روز بیست و هفتم بریم. بعدش دیگه نریم.گفتن سر صف که ما خوشحال بشیم و جیغ داد کنیم که هیچکی نه داد زد نه هورا کشید.ولی خوب ضایع شدن. ما هم گفتیم برو بابا ما که تا پنجشنبه بیشتر نمی یایم. راستس امروز امتحان ادبیات میان ترم که باید بعد از عید می گرفتن امروز گرفتن. بیشتر سوال ها رو اصلا ما نخونده بودیم.

+ نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385 1:37 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


سلام.امروز مدرسه خوب بود. یعنی شانس اوردم. چون که قرار بود دوتا امتحان جدی بگیرن و مشق زبان هم برای مدرسه داشتیم. دیروز کلاس داشتم. ساعت هشت و نیم رسیدم خونه.انقدر حالم بد بود که حال مشق نوشتن و درس خوندن نداشتم. ولی صبح که رفتیم مدرسه معلم علوم که قرار بود سه تا بخشو امتحان بگیره که نیومد. زنگ اول امتحان جغرافی زنگ بعد رو خوندیم که اونو هم بد ندادم. زبان هم که پویندگان باید حل می کردیم که سر کلاس حل کردم.............

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1385 5:50 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1385 5:39 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


اومدم پای کامپیوتر شیر آب رو باز کردم و یه لقمه پیتزا زدم . شدید تشنم شد ۲ تا پروفن خوردم بدون نمک یهو دوستم توپ رو سانتر کرد طرف من کانال رو عوض کردم ۲۰ تا نون جمع کردم کیلویی ۶۰۰ آخه خیار باید انقد گرون باشه ؟ سوار موس شدم مستقیم رسالت گازم گرفت نو ریسپانس تو پیجینگ آزادی که رسیدیم تعطیل بود کارون تف تو روت :) به من چه ؟ باباته ! دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود سردم شد شد از بس گرم بود ، شوفاژ رو خودم اورانیوم بالا آوردم هنوز نو ریسپانس تو گور بابات تحصیلات پسرتون تا چه حده ؟ پیتزا با شربت سینه دوست داره تابع حد مدار قرار فرار ه نسبت ؟ مامانمه میایا بیرون ؟ به توچه ؟ راس میگی حق مسلم ماست شیر رو بستم گرمم شد بخاری بغل کردم مبارکه غلام شما ! پسره ، روحش شاد هر چی خاک اونه توسرت ابوریحان داخلی کاشف ویسکی وی لاو یو بیبه !

ثبت مطلب و بازسازی وب لاگ

گوره بابا همتون ! من خیلی باحالم

امضا "ع" : پسر بابای فریبا

+ نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1385 3:54 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


سلام. خوبید؟ ببخشید که چند روز نبودم. این روزا خیلی سرم شلوغه. هیچی راستش این چند روز اتفاق خاصی نیفتاده.امروز از سه زنگ فقطیه زنگشو معلم داشتیم. زنگ دوم که معلم نداشتیم خانوم ..... یکی رو تعیین کرده بود که سوال ها رو بده. این رفیق ما هم که نگو خوابش برده(فریبا رو می گم.) سرشو گذاشته رومیز. منو بگی گفتم این چش شده؟ بدو بدو رفتم دیدم خانوم بلند شده خمیازه کشیده و میگه خواب بودم. ههههههه. ای ..... . بعدش هم که هیچ کدوم از سوال ها رو نداشت. بعدش هم یه خورده از زنگ تفریح دوم رو تو کلاس موندیم. وقتی هم داشتیم میومدیم بالا (زنگ تفریح که خورد) رفته میگه خانوم.... خیلی زنگو زود زدین. اخه یکی نیست بگه تو همش خواب بودی. خیلی وقته که زنگ خورده.

+ نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1385 1:43 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


+ نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1385 1:32 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


دیروز از انش نشانی اومدن تا مثلا به ما اموزش بدن..ولی ما این اقاهرو دیوانه کردیم...اینم تا حالا مثل همون خانوم یونیسفیه حتما استعفا داده.به خدا ما بچهه ای بدی نیستیم ولی نمی دونم چرا یه ذره شیطونیم.امروز زهره با پاش یه لگد زد تو دماغم.فکر نکنید من خیلی دست و پا چلفتیما.منم از این کارا می کنم اما نه به این شدت خوب.زنگ تفریح بود که یهو یکی ازبچه ها گفت یه نفر از یه جای افتاده (به دلیل امنیت هیچ یک از اسم و جا رو نخواهم گفت)منم برگشتم گفتم پسر بوده یا دختر؟ ـدختر..ـ ایوووووووووول یکی کم...خلاصه اگه بشه یه شیرینی می دم به افتخار از بین رفتن یک دونه پسر... (فریبا)

+ نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند1385 6:36 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


دیشب تولدم بود . بد نبود ولی پارسال به من خیلی خوش گذشت. دیشب هم یه سری بودن که اعصاب من و فریبا رو به هم ریختن. همش یا تیکه می نداختن یا زود بهشون برمی خورد. ادم نمی تونست بهشون حرف زنه. دارن اول تولد همه ی بادکنک ها رو می ترکونن. خداییش من حق نداشتم بهشون چیزی بگم؟ اونوقت وقتی میومدم بهشون چیزی بگم می گفتن هیس بچه ها ستایش بهش بر می خوره. اخرش دیگه انقدر از این تیکه ها انداختن به یکیشون گفتم بسه. گفت یعنی چی ؟ یعنی بریم خونمون؟ اخرش هم خودش با خندهاش تمومش کرد.

+ نوشته شده در جمعه 11 اسفند1385 10:46 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


وای خدا همین الان از تولد اومدم.این قدر خستم که نگو.تولد خوش گذشت اما خوب همیشه یه عده هستن که اعصاب ادم و به هم بریزن و همه چیز و خراب کنن.توی تولدم یه عده بودن که اعصاب من و ستایش و خیلی خورد کردن.حالا هم که از اون جا اومدم باید با بهشاد (که قبلا ذکر کردم) بازی کنمبعدشم مثل جنازه بیفتم .

ستایشم در مورد جشن کامل تر براتون می گه اما بنده شرمنده

(فریبا)

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385 9:30 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


ستایش عزیزم بر خلاف الان تو و خانوادت فرشته ها امروز خیلی غمگینن چون خدا بهترین فرشتشونو ازشون گرفته..

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385 2:25 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


شب:

ـ راستی مامان باید برای ستایش یه کارتم بگیرم..

ـ کارت چی؟ تولد؟

ـ پس نه پیوندتان مبارک.

صبح:

ـ ستایش عزیزم با تمام وجودم مصیبت وارده بر خانوادت و بهت تسلیت می گم؟؟

ـ کدوم مصیبت؟

ـ به دنیا اومدن تو....(شوخیه شوخیه شوخی بودا.خیلیم ستایش می باشد)

ظهر :

ـ د:ستایش جان شرمنده من نمی تونم بیام ....اینم کادوت....تولدت مبارک

ـ س:نه عزیزم نمی تونم قبول بکنم حالا که نیومدی کادو هم نمی گیرم...

ـ ف:ااااا چرا دلشو می شکنی ستایش....خوب عزیزم منم مثله خواهر ستایشم

کادوشو بده به من....من و ستایش نداره...بیا اینم بوس مگه نه ستایش؟

ـ س:

ـ د:

پ ن: ۱ بگم فکر نکنید من چه قدر هوله کادو هستما.اصلا هم نگرفتم کادورور ازش .۲ امروز تولد ستایشه و یک مهمونی گرفته که منم دعوتم و البته اگرم دعوت نبودم می رفتم.اما به هر حال از اون جایی که ستایش گلم الان سرش شلوغه من اومدم اعلام کنم.الانم دیگه برم که کم کم اماده بشم... (فریبا)

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385 1:21 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


سلام.امروز که از کلاس اومدم . می خواستم واسه تولد ستایش اماده بشم .مامانم یهو اومد جلومو گفت امشب مهمون داریم.گفتم کی؟گفت بهشاد راس می گی مامان؟ـ اره دختر گلم(یه ذره دروغ گفتم..) رفتم تو اتاقم و از فرط فشار روحی روانی کیفم و پرت کردم اون ور که یهو یادم افتاد گوشی توی کیفم بوده که حتما با این ضربه ی خشن من تا حالا شده خاک قند.بعدم گفتم چی کار کنم ؟چی کار نکنم؟دیدم که چه حالی بده این دو روز...هم تولد هم مهمون ..هم گردش با بهشاد گلم.خلاصه شکی که یهو بهم وارد شده بود با یه معادله کوچیک حل شد.الانم تازه تونستم از زیر شکنجه های مامانم از جمله : میوه و ظرف شستن .میوه و شیرینی اماده کردن.سالاد درست کردن.میزو یه ذره چیدن و غیره...در رفتم و گفتم بیام بهتون بگم که اگه دو روز دیگه سکته مغزی کردم مردم نگید این که خوب بود پس چش شد؟؟؟!!! (فریبا)

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385 7:55 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات



ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385 5:40 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


سلام. چطورید؟ اون موقع گفتم که تولدمه. خوب؟ اون روز بود ولی فردا تولد می گیرم. اره دیگه خیلی خوشحالم. منتها نمی دونم برم دم خونه ی معلم عربیمون که بیارمش یا نه؟ نمی دونم. اخه سه طبقه از خودمون بالا ترن.یعنی همسایه ایم. حالا فردا برو بچ هم میان با اونا هم مشورت می کنیم ببینیم چی میشه؟ وای تازه فردا امتحان ریاضی هم داریم. من خودم که از دیشب نه ببخشید از هفته ی پیش که فهمیدم تو روز تولدمه همینجور دلهره و استرس دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385 5:38 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


سلام. خوبید؟ امروز مدرسه بد نبود. یعنی امروز خدا بهم رحم کرد. والله فرداباید مامانم رو می بردم مدرسه. چرا؟ چون که امروز باز هم بزن و برقص بود که مبصرمون دیگه خودی نبود. اسم بچه ها رو نوشت و برد داد به ناظممون. ناظممون هم یه ورقه داد به اونا که فردا ماماناشونو بیارن.وای اگه اسم من هم می نوشت تولدم کوفتم می شد. راستی زبان هم قبول شدم. رفتم ترم بعد. یعنی جی دبلیو فر.

+ نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1385 6:9 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


سلام.امروز مدسه یه جوری بود.زیاد بهم خوش نگذشت اخه همش خواب بودم.اما توی راه اومدن خونه بهم خیلی خوی گدشت.همش برف بازی کردیم.یکی از بچه ها هم وقتی می خواستم سوار سرویس بشم یهو صدام زد وقتی برگشتم یه گولوله برف اومد توی دهنم.با عصبانیت از روی صورتم پاکش کردم.تازه نصفشم رفتش توی دهنم چون وقتی صدام کرد و برگشتم بلند گفتم هااااا؟ که .....

(فریبا)

+ نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1385 1:57 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


سلام. خوبید؟ امروز رفتیم یونیسف. به من اصلا خوش نگذشت. همش دو ساعت تمام روی یه صندلی نشستیم و همینجوری واسمون حرف زدن. بعدش هم ابمیوه و بیسکویت دادن و اومدیم بیرون. ولی بچه ها که مسخره بازی در می اوردن خیلی خندیدیم. بعدش هم که به عنوان بدترین کلاس معرفی شدیم. ولی از اون یه تیکه ی ایدز که درباره ش حرف زدن خیلی خوشم اومد.تازه امتحان زبان هم بدندادم.

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1385 8:25 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


سلام امروز رفتیم یونیسف.جای خیلی جالبی بود و به من خیلی خوش گذشت چون خیلی چیزا یاد گرفتم.البته باید بگم اون خانوم که مسئول بود و داشت برای ما توضیح می داد مطئنن تا حالا برگه استعفا شو امضا کرده بیچاره.اخه خدایی بچه ها خیلی داشتن اذیت می کردن.سر هر چیزی یه حرف چرت و پرت می گفتن .اخرم که از دیدن کامل فیلم های انیمیشن که در رابطه با هر ماده پیمان نامه ی یونسف بود محروم شدیم.یونیسف سازمانی بود که از کودک( به دنیا امده تا ۱۸ سالگی) های محروم در سرتاسر جهان که این پیمان نامرو امضا کردن حمایت می کنه.در رابطه با ویروس اچ ای وی و همچنین در مورد کسانی که دچار ویروس اچ ای وی + هستن هم صحبت کردیم.در کل روز خوبی بود.زنگ اخرم که با خانوم ادبیات داشتیم خیلی خوش گذشت.اما حیف که توی سرویس اصلا جامون خوب نبود.

(فریبا)

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1385 1:53 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات



ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1385 6:40 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


+ نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385 8:22 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


سلام. حالتون خوبه؟ ببخشید نتونستم امروز بیام. چون اینترنت مشکل پیدا کرده بود. هیچی دیگه فریبا همه رو گفت.من دیگه چی بگم؟ اهان راستی فردا می برنمون اردو. سازمان یونیسف. همین دیگه هیچی. فردا هم امتحان زبان فاینال دارم. تازه دوباره یه تعطیلی وسطش ننداختن. یعنیدوشنبه که می رم دوباره باید چهار شنبه هم برم. بابا باز خوش به حال فریبا. (ستایش)

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385 8:22 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


امروز زنگ اول که زبان داشتیم وقتی خانوم داشت صحبت می کرد یه لحظه خوابم گرفت . وقتی فهمیدم چی به چیه متوجه یکی از سوالای پاتخته نشده بودم از خانوم که پرسیدم بچه ها خندیدن و خانوم گفت:شما بخواب....یه ساعته دارم چی می گم من؟خلاصه زنگ دومم که عربی بود یکی از بچه ها که ناراحت بود هی خانوم گفت تو چته اخرم مجبورش کردیم اومد جلو تخته واسمون رقصید.تعجب نکنید راست می گم.تازه خانوم که هی می گفت واسه تولد ستایش حتما میاد هی داشت از تعداد بچه های که قرار بود بیان تولد کم می شد.اخر گفت شوخی کردم.یکی نیست بگه خانوم از این شوخیا نکنید قلب ما ضعیفه بعدم همین جوری پیش می رفتید که هیچ کس نمی یومد تولد ستایش...

کوچیک شما : فریبا

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385 2:36 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


+ نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385 7:53 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


امروز دو زنگ اول که امتحان و پرسیدنی بود ۲۰ شدم.البته ستایشم که زنگ اول امتحان داد ۲۰ شد اما زنگ دوم خانوم ازش نپرسید.روز بدی نبود.از مدرسه که اومدپشت در موندم.مجبور شدم تا محل کار مامانم برم و ازش کلید بگیرم تا بتونم در و باز کنم.من بیچاره خسته و کوفته. اگه می دیدی چه جوری راه می رم دلت به حالم می سوخت.جالب اینه تو تمام این مدت داداشم خواب بوده و صدای زنگ در و نمی شنیده....

(فریبا)

+ نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385 2:26 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


سلام. فریبا جان ببخشید. نمیدونستم واقعا انقدر وقت برات ارزش داره.

+ نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385 8:33 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


بین دو ترمم فقط ۷ روز فاصلس..خدایی داره گریم می گیره.یه روزم نمی

زارن راحت باشیم.توی روزای کلاسم که باید هم به درس مدرسه برسم

وهم به کلاس.فعلا هم با معلم ها درگیری داریم سر این که تکلیف عید بدن

یا ندن.اینم که چند روز بود چیزی نمی نوشتم واسه اینه که اصلا حال و

حوصله مدرسه رو نداشتم چه برسه از وقت اینترنتمم بزنم بیام خاطرات

مدرسه بنویسم..مواظب خودتون باشید.فعلا

(فریبا)

+ نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385 6:57 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


سپنتا مزگان و به همه عاشق های ایرانی تبریک می گم.

یه ذره دیر تبریک گفتم اما مهم اینه که تبریک گفتم..

(فریبا)

+ نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385 2:39 بعد از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات



ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385 8:17 قبل از ظهر توسط فریبا وستایش | آرشيو نظرات


No comments:

Post a Comment